فرهنگ و ادب
حب وطن
شعری از زنده یاد حمید مصدق
تا تو گسسته ای ز من، تاب نمانده در تنم
کیست بیاد چشم تو، مست؟
منم، منم، منم
دور از آن نگاه تو، وَز رُخ همچو ماه تو
روز در آه و زاریم، شب
به فغان و شیونم
ای که به غربت این زمان،
باده کشی عیان، عیان،
خون دل است در وطن، جای شراب خوردنم
دل ز وطن بریده ای، راه سفر گزیده ای
نیست مرا دلی چو تو،
دل نبود از آهنم
گرچه درآب و آتشم
سوزم و گریم و خوشم
گر بودم هزار جان، جمله فدای میهنم
چند تو خوانیم که: ها!
خانه رها کن و بیا!
نیست وطن لباس تن، تا که ز خویش بَرکَنم
غرب وطن نمی شود، خانه ی من نمی شود
شرق کهن نمی شود، خانه چرا دگر کُنم؟
مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من
برگرفته از کتاب شیر سرخ ؛ انتشارات زریاب

