فرهنگ و ادب
مناظر انسانی سرزمین من
قسمت ابتدایی منظومه بلند اثر ناظم حکمت؛ ترجمه ایرج نوبخت
ایستگاه حیدرپاشا
بهار1941
ساعت پانزده.
بر روی پله ها آفتاب
خستگی
و اضطراب.
مردی
ایستاده بر پله ها
به چیزهایی می اندیشد.
لاغر.
ترسو.
دماغش نوک تیز و دراز
گونه ها آبله گون.
مردِ روی پله ها
-اوستا غالب-
با اندیشیدن به طرفه چیزها مشهور:
در پنج سالگی
اندیشید: "ای کاش هر روز حلوا شکری می خوردم."
در ده سالگی
اندیشید: "ای کاش به مدرسه می رفتم."
در یازده سالگی
اندیشید: "ای کاش از مغازه ی چاقوسازی پدرم
پیش از غروب آفتاب باز می گشتم."
در پانزده سالگی
اندیشید: "ای کاش اُرسی زرد داشتم و دختران نگاهم می کردند."
در شانزده سالگی
اندیشید: "پدرم چرا مغازه اش را بست؟
آیا کارخانه نیز مغازه ی پدرم را می ماند؟"
در بیست سالگی
اندیشید: "آیا به دستمزدم اضافه خواهد شد؟"
در بیست و یک سالگی
اندیشید: "پدرم در پنجاه سالگی مرد
من نیز اینچنین زود خواهم مرد؟"
در بیست و دو سالگی
اندیشید: "اگر بیکار بمانم"
در بیست و سه سالگی
اندیشید: "اگر بیکار بمانم"
در بیست و چهار سالگی
اندیشید: "اگر بیکار بمانم"
و همچنانکه گاه گُداری بیکار مانده بود
تا پنجاه اندیشید:
"اگر بیکار بمانم."
در پنجاه و یک سالگی گفت: "پیر شدم"
"یک سال بیش از پدرم زیستم."
...
* برگرفته از کتاب مناظر انسانی سرزمین من اثر ناظم حکمت ؛ ترجمه ایرج نوبخت

