عمومی

نتایج سفر فرسنگها برای صلح

این سؤالی است که پس از بازگشت به کرات از من پرسیده اند، سعی می کنم جواب آنرا پس از مقدمه ای نه چندان کوتاه برای عزیزانی که از من پرسیده اند خیلی کوتاه عرض کنم.
واژۀ صلح از جنس عشق است. واژۀ صلح از جنس مادر است، واژۀ صلح از جنس آب زلال است و هوای کوهسار. چه کسی نیاز به اینها را با تمام وجود حس نمی کند؟ و از فقدان آنها در رنج نیست؟ با این همه چرا اینقدر دور از دسترس ما هستند؟
می گویند آوازۀ حسن یوسف قبل از ورودش به مصر در عالم منتشر بود و همۀ زیباپرستان
بی صبرانه در انتظار ورود قافله ای بودند که گران سنگترین مطاعش یوسف بود. هر کس هر چه داشت به بازار آورده بود تا این تحفۀ بی نظیر را از چنگ رغیبان بیرون آورد. صف طالبان از ذلیخا زن عزیز مصر شروع میشد و به پیرزنی روستائی که تمام سرمایه اش یک دوک نخ ریسی بود ختم میشد.

کس ندیدم که در این شهر گرفتار تو نیست
هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کسی به طعنه به پیرزن گفت مگر نمی بینی ذلیخا خریدار یوسف است تو با این بضاعت اندک چه امیدی به وصال او داری؟
پیرزن گفت میدانم یوسف نصیب من نمی شود امّا می خواستم بگویم من هم طالب اویم. و این افتخار برای من بس که مردم بگویند او هم عاشق یوسف بود.
ذلیخا و آن پیرزن هر دو ناکام ماندند و به وصال معشوق نرسیدند چه آنکه همه چیز داشت و چه آنکه هیچ نداشت! چرا که یوسف تملک ناپذیر بود. یوسف نمی توانست به کسی و یا چیزی تعلق یابد.
حکایت من ناچیز و تیم دوچرخه سواران فرسنگها برای صلح عیناً همین حکایت بود. سفر صلح و دوستی بین دو قارۀ بزرگ جهان آنهم با دوچرخه یوسفی بود که چون منی را هم واله و شیدا کرد.
پیام سفیران صلح این بود

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
می خواهم با اجازۀ شاعر بیت بالا را بصورت زیر دستکاری کنم

نهال دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
درخت دشمنی برکن که رنج بی شمار دارد
متأسفانه دشمنی ها در وجود ما ریشه های عمیق دوانده اند و درختانی کهنسال شده اند پر شاخ و برگ، اما دوستی ها اغلب ریشه ندوانده، ریشه کن می شوند!
براستی دشمنان ما، چه کسانی هستند؟
قبل از هر کس و هر چیز انسان با خودش دشمن است! اعتیاد دشمنی با خود است، بی تحرکی، بی توجهی به سلامت جسم دشمنی با خویش است، غرور، تکبّر، خودخواهی دشمنی با خویش است، ارزیابی غلط از محدودیتها و قابلیتهای خویش دشمنی با خود است.
موسی و فرعون در هستی تست
باید این دو خصم را در خویش جست

انسان بیشتر و پیشتر از دیگران نیازمند به صلح و دوستی با خویشتن خویش است.

ذات نایافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش
چراغی که خاموش است چگونه میتواند شمع بزم محفل شاهان شود؟
روشن کردن این شمع کعبه آمال اولیاء و صالحان بوده و هست بسیاری در گذشته و حال در طلب این مقصود راه عزلت و گوشه نشینی را برگزیده اند.
و امّا، ما که بهر دلیل زندگی جمعی را برگزیده ایم کارمان به مراتب دشوارتر است. چرا که بایستی همزمان و بطور موازی با خود و جهان پیمان صلح ببندیم، جوامع بشری از جنس سیالات هستند و از قانون حاکم بر سیالات طبعیت می کنند. هر گونه فقر، ظلم، جنگ، بیماری و... در هر نقطه از عالم سریعاً به تمام جهان چه پیشرفته چه در حال توسعه چه عقب مانده منتقل میشود و هیچکس از اثرات ویرانگر آنها در امان نیست.
صلح و دوستی با خود و دیگران، خود و دیگران را مطابق میل خود تغییر دادن نیست، بلکه سعی در شناخت قابلیت ها و محدودیتهای خود و دیگران است برای تنظیم ارتباط منطقی با خود و دیگران بر اساس این محدودیتها و قابلیت ها. پروژه صلح و دوستی زمانبر است و از جنس واحدهای تولیدی زود بازده نیست می گویند

اگر برای یک سال برنامه ریزی می کنید / گندم بکارید
اگر برای ده سال برنامه ریزی می کنید / درخت بکارید
اگر برای همیشه برنامه ریزی می کنید / آموزش بدهید
پروژه صلح آموزش می طلبد و برای بهره مند شدن از ثمرۀ آن باید نسلها با شکیبائی در انتظار نشست، مثل حکایت آن پیرمرد روستائی است که در آخر عمر گردکان می کاشت تا دیگران بخورند آری پروژۀ صلح بانی و افتتاح کننده و خادم ندارد، پروژه صلح از جنس چاقوی عمل عباس نیست تا به توان بر آن مهر مالکیت زد پروژه صلح و دوستی از جنس یوسف است، از جنس عشق است از جنس آب است، از جنس هواست.
پروژه صلح و دوستی سفریست بی انتها که از خود شروع می شود و به خدا می انجامد،
راهی است بس طولانی و ناهموار، جادۀ امن و مرکب راهوار ندارد.

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

و امّا جواب

تا درخت دوستی کی بَر دهد
حالیا رفیتم و بذری کاشتیم