فرهنگ و ادب
برای استادم
فرید مصلحیان
استاد یدالله عاطفی را در دبیرستان شناختم. من نوجوانی بازیگوش در عین حال علاقه مند به تاریخ و ادبیات، در محضر استادی بخرد، اهل ادب، شاعری توانا و معلمی دانا.
یدالله عاطفی در کرسی معلمی با شاگردانش دوست است، او با اینکه در عرش ادبیات این شهر است، در رابطه ای هم عرض با شاگردانش می پوید.
رابطه ی او صرف یک ارتباط معلم و متعلم نیست، رابطه ای خشک و بی روح. رابطه ی او ارتباطی است از جنس غزل و قصیده، در عین اینکه احساسش در آن موج می زند، کوهی از تجربیات سالیان را پند می دهد.
گرچه غمی دیرینه در سینه دارد، ورودش به محفل درس شادابی و پویایی را نوید می دهد که در کمتر کلاسی نظیرش را می بینی.
تحملش، کودکان گاه نابخرد را، خود دلیلی است بر خُلقِ نازنینش، مهربانی اش و قلب چون اقیانوسش.
یاد دارم گوهرفشانی هایش را در کلاس درس؛ از حافظ و سعدی و دیگر بزرگان چکامه ها می آورد و بر گوشه، گوشه ی جانمان می نشاند. گَه گُداری هم ما را می نواخت به دُرّی از گنجینه ی سراده هایش. حواشی کتاب فارسی ام سراسر پر بود از اشعاری که خارج از فضای کتاب درسی برایمان می سرود و درس را گوارای وجودمان می ساخت. ترنم اشعاری که همچون باران بهاری که می شوید و می رویاند و زندگی می بخشد، قلب هامان را جلا می داد.
بعد از دوران دبیرستان به واسطه ی دوست مشترکمان، کامران، خارج از درس و مدرسه شاگردیش را کردم. مدرسه این بار دکّان جبار بود؛ آنجا بود که به محضر ستارگان تابان آسمان ادب شهرمان مرحوم استاد یدالله بهزاد و استاد علی اشرف نوبتی (پرتو) و مرحوم خان بابا جیهونی مشرف شدم. اما این بار درس تنها ادب نبود؛ انسانیت بود، فرهنگ بود!
یدالله عاطفی که دلش همچو نامش سراسر عطوفت است، بزرگ مردی است که به دوستی اش افتخار می کنم. بزرگی این عزیز فراتر از آن است که بر کاغذ، آن هم به قلم بی هنری چون من، بگنجد، این چند سطر را نیز من باب عرض ارادت آوردم و بس. پس سخن کوتاه می کنم و زبان در کام می کشم و از حافظ می آورم:
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسّر شود، زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
«این مقاله پیش از این در روزنامه آوای کرمانشاه به چاپ رسیده است»

