فرهنگ و ادب

حلاج از نگاه میرفطروس

به کوشش سید جلیل حسینی

تا در دل ما شعله کشد آتش زردشت
نه اهل دروغیم و نه موهوم پرستیم
                                               «پرتو کرمانشاهی»

(نگاهی گذرا به زندگی حسین بن منصور حلاج و حقیقت عقاید او، و معرفی برخی متفکران مادی و ماده‌گرا(تا قرن سوم ه.م)(1)
وقتی که غرب به اندازه‌ی کافی، مسیحیت را دوشید، برای ادامه‌ی حیات  استعماری خود، متوجه‌ی فرهنگ و مذاهب شرق گردید. تجزیه‌ی امپراتوری عثمانی، لشکرکشی و حمله‌ی ناپلئون به مصر، قیام ضد استعماری مردم سودان و قیام مردم هندوستان .... و دیگر حوادثی که از آغاز قرن نوزدهم اتفاق افتاد- و سرانجام، تحول سرمایه‌داری غیرانحصاری به سرمایه‌داری انحصاری (امپریالیسم) و در نتیجه ضرورت تقسیم اقتصادی، منطقه جهانی، بین دولت‌های امپریالیسمی، همه و همه، معادله‌های سیاسی و موازنه‌ی قدرت‌ها را در کشورهای شرقی را دگرگون ساخت و باعث شد تا شرق شناسی از حالت کلاسیک خارج گردیده و در خدمت سیاستمداران و دولت‌های غربی، فواید علمی و تئوریک داشته باشد! (هنری برانسشویک) متخصص ممتاز فرانسوی در تاریخ استعماری می‌گوید: کاربزرگ استقلال در ممالک استعمارزده با انتشار آثار بی‌شماری درباره‌ی تاریخ واقعی این کشورها، همراه شده است ملت‌های جوان، آرزومندند که از خود تاریخ داشته باشند- سوای آنچه قیم‌های خارجی آنها، تهیه کرده‌اند... و فیلیپ میسون(مامور علی رتبه‌ی سابق در هندوستان) با توجه به این حقیقت می‌نویسد:.... بنابراین روشن است که پیروزی بر اذهان مردمی که در مستعمرات سابق زندگی می‌کنند، تا چه اندازه برای قدرت‌های غربی اهمیت حیاتی دارد (2).... به این ترتیب؛ شرق‌شناسی در دامان استعماری، رشد و پرورش یافت و به صورت یک ابزار سیاسی، تحقیقاتی، برای(تحریف تاریخ) ملت‌های عقب نگه داشته شده، به کار گرفته شد. نتیجه اینکه: انسان شرقی از نظر آگاهی و ایدئولوژی(خلع سلاح) شد و تاریخ و فرهنگ خود را، در آینه‌ی تفکر و تحقیقات مستشرقین غربی یافت و شناخت. و آنگاه (عرب‌ زدگی) را با (غرب زدگی) در آمیخت و.... در طول قرون وسطی، فرهنگ ملل عرب و دیگر کشورهای اشغال شده‌ی توسط اسلام از جمله ایران نیز تحت تاثیر شدید تعالیم متافیزیکی و مذهبی قرار داشت، احکام مذهبی، جانشین فلسفه گردید و تدریس علوم طبیعی و ریاضی، متروک شد و تاریخ و ادبیات نیز تا حد تشریح و توصیف پیشوایان مذهبی و تعریف حکام و خلفای وقت تنزل کرد. .. بدیهی است که در تاریخ و ادبیات رسمی چنین دوره‌ای، بابک‌ها و حلاج‌ها و دیگر متفکران و آزادگان؛ زنازاده، راهزن، بددین و دیوانه نامیده می‌شوند.(3) و در عوض حجاج‌ها و سلطان محمودها و المقتدرها؛ امیرالمومنین، ظل‌الله، سلطان سریردین و خدایگان لقب گرفته. بنابراین: منابع موجود، برای آگاهی از جریان‌های فکری و اندیشه‌های مترقی و بازشناسی چهره‌های اصیل، متفکر و انقلابی ایرانی- اسلامی از یک طرف با تعصب‌های مذهبی سیاست(مسلمان‌سازی خلفا) و جعل و تحریف(کمپانی حدیث و روایت) آلوده است، از طرف دیگر؛ با(سیاست شرق‌شناسی) و فرهنگ ارتجاعی خاورشناسان غربی آگنده شد... لذا تحقیق در زندگی و عقاید متفکران انقلابی و برجسته‌ای چون حلاج، مستلزم این است که کم و بیش همه‌ی متون تاریخ که به نحوی از انحاء نمودار بینش و تفکر واقعی این اندیشمندان است که با تکیه بر یک فلسفه‌ی علمی و تاریخی مورد ارزیابی قرار گیرد. ایرانیان باستان از جهان‌بینی و مشرب فلسفی خاصی برخوردار بوده‌اند که ما آن را باعنوان(فلسفه‌ی اشراق) می‌شناسیم.(4) با مبانی و اصول این فلسفه به توضیح مسایل و مقوله‌های کلی جهان و کشف روابط موجودات می‌پرداختند. عقاید و افکار فلسفی(اشراقیون) ایران، در طرز تفکر بیگانگان و سیستم‌های فلسفی نیز بی تاثیر نبوده است. فلسفه‌ی(نو افلاطونی) که در تصوف و عرفان شرق تاثیر فراوان داشت، به نوبه‌ی خوداز فلسفه‌ی اشراق ایران بهره برده، به طوری که(فلوطین) پیشوا و بنیان‌گذار فلسفه‌ی نو افلاطونی ضمن مسافرتیکه در زمان شاپور اول ساسانی به ایران آمد و سپس به موطن خود بازگشته‌اند! مقوله‌های فلسفی مانی و نو افلاطونی( ازجمله فنا،زهد، سیروسلوک و ریاضت) و آیین اخلاقی این دو با هم شباهت بسیار دارند. در شناخت انسان- خدایی(حسین‌بن منصور حلاج) و چهره‌ی متفکر و انقلابی او، اساسا، یا توطئه‌ی سکوت شده، یا به وسیله(کمپانی حدیث و روایات) و اربابان شریعت و مستشرقین غربی، افکار هوشمند او، جعل، مسخ و تحریف گردیده است،(5) زیرا؛ اولا محققین به خاطر داشتن نگرش‌های غیر علمی و تعصبات مذهبی یا از پرداختن واقعی به ریشه‌های اصلی«انا الحق» حلاج پرهیز کرده‌اند، یا به خاطر - «دید متا فیزیکی» تمام افکار و اندیشه‌هایی مترقی او را مصادره‌ی به مطلوب نموده و همگام با«سیاست مسلمان‌سازی خلفا» شخصیت انقلابی و متفکر«حلاج» را تا حد یک صوفی سرمست و یک«عالم ربانی» و زاهد و عارف چله‌نشین و تنزل داده‌اند! ثانیا- ایران‌شناسان و به اصطلاح مستشرقین غربی نیز به خاطر فقدان یک تفکر علمی در نگرش به حوادث و شخصیت‌های تاریخی، نتوانستند به انجام این مهم بپردازند. با این حال: هم تحقیقات محققین اسلامی شرق ، و هم مطالعات مستشرقین غربی ،در بررسی زندگی وعقاید (حلاج )دارای یک وجه اشتراک مهم و مشخص می‌باشد و آن : عدم توجه این محققین به خاستگاه اقتصادی، اجتماعی و تاریخی مردی است که در عصر خوف و خدا و خنجر و خلیفه، و در اوج استبداد و تعصبات کور مذهبی، فریاد کرد،«لوئی ماسینیون» فرانسوی- که گویا علاقه‌ی خاصی- به فرهنگ و دین اسلام داشته و در اثبات این علاقه، کتاب‌هایی نیز در معرفی شخصیت‌ها و تعالیم اسلامی نوشته است و در عین حال معلوم نیست که با این همه عشق و علاقه به اسلام، چرا و روی چه سیاستی تا آخر عمر مسیحی باقی ماند؟! تحقیقات گستردهای در زندگی و عقاید حلاج و بعضی آثار و اشعار حلاج را نیز گردآوری و ترجمه کرده است. (که اجرش مشکور) اما به خاطر فقدان دید علمی، تاریخی و بر اثر برخورداری از یک جهان بینی ایده‌آلیستی و به خصوص بورژوایی سرانجام به نتیجه گیری‌های خاص خود رسیده، «آیا حلاج می‌خواست به شرع اسلام کافر گردد؟ نه، هرگز! حلاج تا هنگام مرگ، پیرو اخلاق و متمسک به فرایض دینی بود و... (6)
«ماسینیون) چون از یک طرف اندیشه‌های الحادی و «آته‌یستی» را در آثار حلاج دیده و از طرف دیگر نمی‌خواهد این افکار را بپذیرد، خود را به زحمت انداخته و دچار تناقض گویی‌ها می‌گردد. او ابتدا اندیشه‌های مترقی الحادی حلاج را نشانه‌ی«غالی بودن» او در شیعه‌گری می‌داند و سپس- در یک سطر بعد حلاج را مردی سنی مذهب می‌خواند.(7) از طرف دیگر؛ فقر منابع و جعل و تحریف هزار ساله‌ی شخصیت حلاج، بعضی از محققان و متفکران پیشرو مانند(پطروشفکی) را نیز دچار اشتباه ساخته، به طوری که آنان با تلقی نظام فکری حلاج- به عنوان «وحدت وجود» یا «پانته‌ئیسم عرفانی»(همه‌خدایی)- نتوانستند ارزش واقعی الحاد و انسان خدایی حلاج را به درستی ارزیابی نمایند. تذکرها و تاریخ‌ها شهادت می‌دهند که حلاج در سن 50 سالگی گفت: هنوز هیچ مذهب نگرفته‌ام...(8) و نیز مستشرقین غربی خود تاکید می‌کنند که حلاج در آثار و اشعار خود هیچ گاه از عرفان و وصف و نوع خصوصیات، حالت و جذبه‌ی عارفانه سخنی نیاورده است...(9) در باب آثار و اشعار حلاج سخن فراوان است که دقیقا نشان دهنده‌ی سیر مراحل مختلف تحول عقیده و اندیشه‌ی اوست، اما نکته‌ی مهم اینجاست که بنابر تحقیقات(رضا قلی خان هدایت) و (دکتر حسین شهر آشوب) (10) دیوان اشعار پارسی حلاج منسوب به او، اثر شاعر و صوفی عارفی به نام ( حسین بن حسن خوارزمی است) که در قرن 9 هجری قمری زیسته، نه حلاج! با این حال همه‌ی محققین و مستشرقین حلاج را مردی سنی مذهب، صوفی سرمست و عارف ربانی خوانده‌اند!
از محققین اسلامی معصر، آقای(دکتر علی شریعتی) نیز در شناخت و درک شخصیت انقلابی حلاج، دچار اشتباه گردیده است و با دشنام‌های ناروا شخصیت متفکر حلاج را تا حد یک دیوانه تنزل داده است.! به نظر آقای دکتر شریعتی، حلاج آدمی دیوانه است که هیچ گونه مسئولیتی نمی‌شناسد و جامعه‌ای ایرانی اگر 25 میلیون منصور حلاج داشته باشد یک دیوانه خانه درست می‌شود و اگر همه‌ی افراد جامعه‌ای، به شکل حلاج یا ابوعلی‌سینا در آیند موجب بدبختی و هلاک جامعه خواهند شد.(11)
خواننده به زودی به بی‌ارزشی و ماهیت نادرست این نظریات درباره‌ی حلاج پی خواهد برد، اما روشن است که بررسی‌ها و برداشت‌هایی از اینگونه که ذکر شد، ناشی از این است که اکثر این محققین و مستشرقین محترم، زندگی و شخصیت حلاج را به صورت(یک بعدی) و جدا از تحولات اقتصادی، اجتماعی عصر او، مطالعه کرده‌اند، در حالی که می‌دانیم:هر شخصیت تاریخی محصول یک روند تاریخی، اجتماعی است که در جریان پراتیک و درک ارزش‌های اجتماعی، حادث می‌شود، شکل می‌گیرد، قوام می‌یابد، و برای پاسخ دادن به یک ضرورت عینی و اجتماعی به میدان کشیده می‌شود.
کتاب ماسینیون، که به عنوان کارمایه و ماخذ ارزنده‌ای که بعضی از جنبه‌های تاریک زندگی حلاج را می‌نمایاند، بسیار پر ارزش است، اما ماسینیون خود، بنابر جهان‌بینی ایده‌آلیستی خویش نتوانست در واقع در تالیف و تحلیل علمی این کارمایه موفق شود و به نتایج واقعی و درستی در شناخت حلاج دست یابد. این عدم موفقیت البته ناشی از شیوه‌ی غیرعلمی تحقیقات ماسینیون است که بر اساس شخصیت شناسی(گالتون) و (پویه) قرار دارد، که بر عواملی ارثی و ژنیتکی استوار است و توجه فراوانی به فرد و خصوصیات ظاهری او دارد و به شرایط و امکانات اجتماعی، در تشکیل و تکامل شخصیت افراد توجهی نکرده است. ماسینیون چون شناخت واقعی و کامل از شرایط اجتماعی، سیاسی زمان حلاج نداشته است. به دنبال ایده‌آلیسم و شخصیت آرمانی خود، تصویرهای ذهنی و رمانتیکی از واقعیت زندگی و مرگ حلاج نوشته است، مثلا: در روایت‌‌ها آمده است که: هنگام قتل حلاج گروهی از، ماموران و مزدوران خلیفه در لباس مبدل حلاج را سنگ‌باران می‌کردند و بر علیه او شعار می‌دادند. شبلی(از دوستان حلاج که به سازش و انکار عقاید او پرداخته بود) نیز برای سنگ‌باران کردن و تاکید عمل دیگران و در عین حال برای اینکه حقوق دوستی گذشته رعایت شود، گلی (به کسرگاف) از زمین برداشته است و به جای سنگ به سوی حلاج پرتاب می‌کند، که کنون بر افواه خلایق نیز روایت می‌شود و با وجد و اشتیاق تمام که باعث تاسف است و خجلت، اما ماسینیون که همواره سعی کرده است شخصیت قدسی حلاج همچنان پاک بماند. راضی نمی‌شود با گلی که شبلی به سوی حلاج پرتاب می‌کند،‌جامه‌ی او را گل آلوده شود، به همین جهت در تحقیقات ماسینیون ناگهان تبدیل به شاخه گلی می‌شود.(12) حال باید از آقای ماسینیون پرسید که: در آن فضای شدید امنیتی و در کنار آن همه خشونت‌ها، کینه‌ها و سنگ‌باران‌ها و همچنین با توجه به اینکه علت آوردن شبلی در پای‌دار، صرفا برای نفی عقاید و توهین و تحقیر حلاج بوده به راستی پرتاب کردن شاخه گلی از طرف شبلی تا چه اندازه می‌تواند واقیعت تاریخی داشته باشد.(13)
در برخی منابع تاریخی چنین بر می‌آید که حلاج در آخرین دفاعیات خود به مظالم و ستم‌های درباریان و کارگزاران حکومتی شدیدا اعتراض کرده و از افکار و اعتقادات خود به نحوی شایسته دفاع نموده است، «هندوشاه» می‌نویسد: علی‌بن عیسی(وزیرخلیفه) به حلاج گفت: این سخن از تو نقل می‌کنند، که می‌گویی قرآن چیست؟... حلاج گفت: این رسائلی است که من در بعضی اوقات نوشته‌ام ... وزیر سوال دیگری کرد و حلاج جواب گفت.. و متعاقب می‌پرسید... تا اینکه حلاج معترف به اموری شد که فقه‌ها فتو دادند او را بدین سبب می‌باید کشتن!(14)«قاضی‌عمر» نامه‌ای به حلاج نشان داد که به خط حلاج در آن نوشته بود؛‌ اهدم الکعبه: یعنی  خانه‌ی کعبه را ویران کن!
قاضی پرسید: این خط تو و نامه‌ی تو به دوست هم فکر خود (شاکر) نوشته‌ای و این شعار قرمطیان و زندیقیان است، آیا نوشتن این و این خط را قبول داری؟ حلاج جواب داد: آری، نامه و خط من است....
«عریب بن سعد قرطبی... که در زمان نهضت حلاج و محاکمه حلاج می‌زیست، می‌نویسد: ... حلاج دعوی خدایی کرد و از حلول سخن آورد و برخدای عزوجل و پیغمبران وی، دروغ‌های بزرگ بست و در کتاب‌های او کفر عظیم بود! تقریبا تمام مورخین و محققین معتبر نوشته‌اند که: حلاج با رهبر قرامطه(ابوسعید جنابی) رابطه‌ی مکتوم و مکاتبه‌ی مرموز داشت.(ادوارد برون) نیز تصریح می‌کند که: حلاج در حقیقت با قرامطه هم پیمان و همداستان بود... و با آنها رابطه و تماس نزدیک داشت.(15)
حقیقت این است که: حلاج با تبلیغات و تعلیمات سازنده‌ی خود می‌رفت تا بر(انتظار) توده‌های ستمکش- در ظهور امام زمان و رجعت(منجی موعود) نقطه‌ی پایان بگذرد و بی‌تفاوتی یا شیوه‌ی مسالمت‌آمیز خلق‌ها را به قیام مسلحانه تبدیل کند. او با اعتقاد به(انسان خدایی) و ارزش سنجیدن به نیروهای نهفته و خلاق توده‌ها، تاکید می‌کرد که: خدا چیزی نیست جز یک تصویر آرمانی از خود انسان. هستی متعالی همانا جوهر انسان است. لحظه‌ی حساس تاریخ هنگامی خواهد بود که بشر آگاه شود تنها خدای انسان خود انسان است! واقعیت این است که در میان شخصیت‌های تاریخی، شخصیت و زندگی حلاج آن چنان در غباری از ابهام و افسانه و تحریف‌های مغرضانه و تفسیرهای شخصی و بی‌خودی عارفانه پنهان است که کار هر محقق اندیشمندی را بسیار دشوار می‌سازد، به طوری که به نظر می‌رسد شخصیت حلاج ساخته و پرداخته و حاصل خیال‌پردازی‌های مردمی است که در طول تاریخ خود، به خلق شخصیت‌هایی چون(علاءالدین وچراغ جادو) خو کرده است. به همین دلیل است که اگر چه بیش از 3000 هزار جلد کتاب و رساله درباره‌ی حلاج چاپ و منتشر شده ولی با این حال هنوز هم تصویر درست و روشنی از زندگی و عقاید او در دسترس نیست!
حلاج پس از دستگیری به بغداد اعزام، و شکنجه و زندانی شد، (کارادو) می‌نویسد: بلواو تشنجی که دستگیری حلاج پیش آورد، فرو نمی‌نشست و تخفیف نمی‌یافت(16) در همین هنگام برادر(حسین بن حمدان) «عامل کودتای 296 هجری» در حوالی موصل بر علیه خلیفه شورش کرد و بسیاری از ُکردان آن نواحی با او متحد شدند و همچنین شورشی در طبرستان به رهبری‌(اطروش) برخاست، در سایر روایات نیز شورش‌ها و قیام‌های کوچک و بزرگ دیگری روی داد ،و خلیفه مجبور شد محاکمه حلاج را مدتی متوقف سازد و برای سرکوبی شورشیان، اقدام کند. حلاج را چند روزی بر دار بستند و برگردنش لوحی افکندند که بر روی آن نوشته شده بود: هذا داعیقرامطه= این شخص از دعوتگران و مبلغین قرامطه است.
سپس حلاج را به زندان برد. و محبوس کردند، او 8 سال در زندان بود و در طول این مدت نیز از یک طرف توده‌ها و پیروانش و یاران او برای آزادی و رهایی‌اش تلاش می‌کردند و از طرف دیگر علما و روحانیون فئودال و پیشتیبان دربار برای محاکمه و اعلام او می‌کوشیدند.
با آغاز محاکمه‌ی مجدد حلاج، شورش‌ها و قیام‌های مردم نیز ابعاد گسترده‌تری یافت که بحث و گفتن از آن در حوصله‌ی این مقال نمی‌گنجد، درباره‌ی دومین محاکمه حلاج و آخرین دفاعیات او اطلاع دقیق و روشنی در دست نیست، و این البته تا حدودی قابل توجیه‌ است ، زیرا بعد از ارتداد و الحاد علمای مذهبی بزرگی چون«ابن راوندی» دیگر شریعت‌مداران و اربابان دین به راستی طاقت و تحمل ارتداد شخصیتی، چون حلاج را نداشتند! بی‌دلیل نیست که برخی از تذکره نویسان حتی در مورد شخصیت اصلی حلاج شک کرده و نوشته‌اند: حسین حلاج دیگر است و حسین منصور ملحد دیگر .... که رفیق زکریای رازی و ابوسعید قرمطی بود و ساحر.(17)
حلاج به هنگام اعدام. شجاع، سرفراز و مقاوم بود، زیرا او می‌گفت: عقاید و گفته‌های من به حق است و اگر از عقایدم سرباز زنم از افتخار و شرافت، خود را بی‌نصیب خواهم کرد، معراج مردان بر سردار است! او به انسان‌ها آموخت که: نباید از مرگ واهمه و هراس داشت، زیرا کسی که بداند و معتقد شود مرگ- مانندزندگی مظهر ضرورت یگانه‌ی طبیعت است و زندگی در جهان دیگری حقیقت ندارد، هرگز از مرگ نخواهد هراسید! حلاج را به عرصه‌ی جایگاه بردند، جمعی انبوه از مردم فراهم آمدند که به شمار نبودند، فرمانده‌ی نگهبانان به جلاد دستور داد تا 1000 تازیانه بر او بزند- که زده شد- اما حلاج آخ نگفت و بخشش نخواست.(18) پس هرکسی سنگی انداخت، (شبلی موافقت را گلی انداخت. (حلاج) آهی کرد،گفتند: از این همه سنگ آه نکردی، از گلی آه کردن چه سر است؟ حلاج گفت: آنها که نمی‌دانند، معذورند، از او سختم میآید که می‌داند نمی‌باید انداخت.(19)
... و برتولت برشت این صدای حقیقت انسان معاصر، پس از گذشت قرن‌ها، گویی،‌ اینک کلمات و جملات حلاج را تکرار می‌کند!
«آنکه حقیقت را نمی‌داند، نادان است، اما آنکه حقیقت را می‌داند و انکار می‌کند، تبهکار است»
حلاج تاریخ انقلاب‌ها و نهضت خلق خویش را به خوبی می‌دانست و به چهره‌های ملی و مردمی  عشق می‌ورزید! اما گویی که او درمیان آن همه چهره‌ها به (بابک خرمدین) علاقه و ایمانی سرشار داشت! حلاج در آخرین لحظات زندگی خود، یا د و خاطره‌ی «بابک» را با عملی شایسته و انقلابی، زنده و گرامی داشت، او دقیقا همان کلماتی را بر زبان می‌آورد که بابک به هنگام قبل خویش گفت، که در سیاست‌نامه صفحه‌ی 317 آمده است!
پس دستش را جدا کردند،‌ حلاج خنده‌یی کرد و گفت:‌ دست از آدمی بسته، جدا کردن آسان است.... پس دو دست بریده‌ها خون‌آلود را بر روی مالید، و روی و ساعد را خون‌آلود کرد... گفتند: چرا کردی؟ گفت: «خون بسیار از من رفته است، دانم که روی‌ام زرد شده و شما پندارید که زردی روی من از ترس است،‌ خون بر روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم، که گلگونه‌ی مردان، خون ایشان است»(20)
.... پس چشم‌هایش را برکندند... قیامتی از خلق برخاست....(21) دراین میان شورشیان چند ساختمان   ودکان را به آتش کشیدند (22) و سر به طغیان برداشتند... پس زبانش را بریدند و در شامگاه بود که سرش را بریدند، حلاج در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان داد ...حلاج را بسوختند و خاکسترش را به دجله ریختند(23) «کاردو» می‌نویسد: قساوت مفرط و حشیانه‌ای که در قتل حلاج به کار رفت،‌ نشان می‌دهد که تا چه حد مرام و مسلک و عقیده حلاج در جامعه‌ی آن روز، موثر بوده و این مواعظ و عقاید، چه خطرات بزرگی را متوجه اسلام می‌ساخت.(24)
ظهور حلاج در حقیقت پاسخ به یک نیاز مبرم روحی و توده‌ای بود... و چنین است که حلاج از تاریخ به اسطوره می‌پیوندد که بعد از قرن‌ها، هنوز نیز حضور و حاکمیت او در ذهن خلق‌ها، بیدار و بارور است! حلاج از تاریخ، به اسطوره پیوست و اسطوره  نیز- چنانکه می‌دانیم- تجسم آرمانی آینده است، تصویر عینی است (با شخصیت‌های عینی)‌‌ از آگاهی انسان نسبت به آنچه که فعلا در حیطه‌ی تسلط او، نیست و باید در جامعه تحقق یابد.
اگر آرمان شهر (مدینه‌ی فاضله) تجسم ذهنی و انتزاعی مردم روشنفکر است، (اسطوره) اما،‌ خواست عمیق طبقات فرو دست جامعه را نمودار می‌سازد.(25)
اما غروب این خورشید، تکوین آفتاب دیگری است که تاریکی‌ها و تباهی‌ها را می‌شوید، و راستی و روشنایی را در چشم خلق می‌نشاند.
در جهان‌بینی اساطیری، اگر رشته‌ی عمر کسی ظالمانه پاره شود، بی‌گمان او به شکل دیگری باز می‌گردد و زندگی را از سر می‌گیرد و حقیقت(تناسخ) صورت دیگری از بی‌مرگی طبیعت و انسان است، (تناسخ) شکل عامیانه‌ی دیالکتیک و حرکت تاریخ است.
بعد از مرگ(حلاج) توده‌های مردم شایع کردند:  هنگامی که می‌خواستند حلاج را بکشند، وی به یارانش گفت: این واقعه، شما را بیمناک نکند، زیرا که من پس از یک ماه، نزد شما باز خواهم گشت! ... (26) آنگاه که مردی به بهای زندگی خود، حقیقت بخشد،‌دیگر مرگ سرچشمه‌ی عدم نیست، جویباری است که در دیگران جریان می‌یابد، به ویژه،‌اگر این ارمغان ستمکاران باشد، یعنی! آن کشته، شهید باشد و برای حقیقتی مرده باشد.(27)
با مرگ حلاج نه تنها تفکر مترقی و (انسان خدایی) او، طغیان آزادگان و اندیشمندان بزرگی را بارور ساخت، بلکه بر نهضت‌های ملی نیز تاثیر فراوان داشته است از جمله: جنبش عذاقره، نهضت حروفیه،‌شورش شیخ بدالدین سیماوی، نهضت (پسیخانیان) و نهضت سیاسی، فرهنگی(یارسان)‌ توسط سلطان اسحاق، در کرمانشاهان.
(انسان خدایی) در اندیشه، افکار و عقاید حلاج و جنبش‌ها و نهضت‌های قبل و بعد از او گر چه ریشه در ذهن اسطوره‌ای دارد و گام به گام و با سیر تکامل تفکر بشری در دل باورهای حلاج گونه بروز و انعکاس یافته اما چنین بینشی، انسان در مرتبه‌ای عالی و ( خداگونه) قرار می‌گیرد همان‌گونه که (انسان- خدایی) فصل مشترک تمام بینش‌های اسطوره‌ای بوده است. (انسان خدایی) ایی که می‌تواند در فراخ نای وسیع استعدادها و قابلیت‌ها، بر همه چیز مسلط می‌شود، در واقع انسان خود خدایی است که به یاری خدایان دیگر می‌شتابد.
خدا، در اندیشه‌ی مترقی حلاج و نهضت‌ها و جنبش‌های پس از آن، سمبل قدرت و نیرویی برتر و فراتر از انسان نیست، بلکه در این شیوه‌ی متفکر، خدا سمبل نیروهای خود انسان است که بشر می‌کوشد تا در زندگی به آنها دست یابد. انسان ضمن اینکه باید محدویت‌های خود را بشناسد، از نیروهای ذاتی و خلاق خویش نیز باید آگاهی یابد، اگر انسان قبول کند که تکیه‌گاهی جز نیروهای خود ندارد، کاربرد صحیح آنها را خواهد آموخت و بی آنکه چشم به آسمان بدوزد، در برخورد با طبیعت و مشکلات با اندیشه و عملی زمینی روبرو خواهد شد!
در جهان‌بینی( انسان خدایی)، انسان، هدف انسان است هیچ غایتی برتر و بالاتر از او، وجود ندارد. در این جهان‌بینی، یگانه راه تامین سعادت بشر و نخستین شرط تحقق عدالت اجتماعی و شکوفاندن نیروهای خلاق آدمی، در آن است که انسان را از انقیاد خرافات مذهبی و اسارت پالهنگ‌های ملکوتی، رها کنند! در چنین اندیشه‌ای انسان راز پیروزی و نجات خود را یافته و از بند رسته است، زیرا آگاهی؛‌ سر آغاز آزادی و رهایی است...
(حلاج) و نهضت‌های پس از او با این اندیشه و افکار از آگاهی و(خودآیی) به (خدایی) رسیدند و خدا نه به عنوان مظهر قدرتی برتر و مسلط بر انسان بلکه به مظهر نیروهای خلاق و خروشان خود انسان تبدیل گشته، و چنان که گفته شد از ساطیر این اندیشه شکل و سیاق گرفته و تا قرن‌ها پس از روزگار حلاج به عنوان یک ایده و دیدگاهی مترقی ادامه یافته است.
«زنادقه و ماده‌گرایان»
تسلط اندیشه‌های ایده‌آلیستی و دینی بر فرهنگ ملل اسلامی، به معنای فقدان جریان‌های فکری مترقی و مادی نبود- بلکه دوره‌ی فئودالیسم نیز مانند دوره‌ی برده‌داری دوران مبازره‌ی ایدوئولوژی‌ها است. در طول این مدت، تفکر مادی نیز در کنار عقاید ایده‌آلیستی رشد و قوام یافت. اندیشه‌های(زنادقه) در تکوین و تکامل مادی و الحادی بسیار موثر بوده است. هر چند که در جنبش مزدک به وسیله‌ی انوشیروان به خون کشیده شد و بسیاری از پیروان او به طور فجیعی قتل عام شدند، اما اندیشه‌ی مزدکی هیچ‌گاه از بین نرفت، بلکه در شورش‌ها و قیام‌ها توده‌ای بعد پرچم‌دار عقیدتی و ایدئولوژیکی آزادمردانی چون بابک خرمدین، مقنع و دیگران گردید. درباره‌ی ریشه‌ی لغت(زندیق) نظریات متعددی از طرف واژه‌شناسان ابراز شده است و بحث نظری در ریشه‌یابی این لغت، در حوصله‌ی این مقاله نیست. اما باید بدانیم که کلمه(زندیق) معرب(زندیک) فارسی است و(زند) نام کتابی است که(مزدک) در تاویل و تفسیر(اوستا) نوشته بود چون مطالب«زند» با اعتراض و مخالفت روحانیون فئودال زردشتی روبرو شد. از آن پس پیروان(مزدک) و معتقدان به کتاب(زند) را(زندیک) می‌‌گفتند، که نماینده‌ی(ارتداد) و(الحاد) به دین رسمی(زردشتی) بود. پس از حمله‌ی اعراب به ایران(زندیک یا زندیق) به پیروان مانی و مزدک و به افرادی که از پذیرفتن اسلام خودداری می‌کردند اطلاق می‌شد.
در زمان عباسیان،(زندیق) مفهوم فلسفی گسترده‌تری یافت و به افرادی گفته می‌شد که دارای اندیشه‌های مانوی-مزدکی بودن و نیز به کسانی که با تفکر مادی و عقاید الحادی، خدا، بهشت و دیگر مقوله‌های غیر علمی و متافیزیکی را انکار می‌کردند.
«حسنی رازی» در تشریح عقاید و اعتقادات(زنادقه) می‌نویسد:... بدان! که این قوم جمله شریعت‌ها و دین‌ها و رسل‌ها و اخبار گور و عذاب و حَشر و نشر و حساب ترازو و صراط و بهشت و دوزخ همه و همه محال و هذیان می‌دانند و گویند که کُتب رُسُل سخن خود ایشان است و هر که به این چیزها مومن بُوَد، او را جاهل خوانند و گویند: رسولان، جمله حکما بوده‌اند.(28) (تبصره‌العلوم ص 37)
بررسی دقیق اندیشه‌های زنادقه و ماده‌گرایان ایرانی- اسلامی، به علت فقدان اسناد واقعی، بسیار دشوار است، زیرا به خاطر خفقان و استبداد سیاه مذهبی و شکنجه و آزار حکومت فئودال(که قدرت  سیاسی خود را به وسیله نهادهای حقوقی و اخلاقی اسلام توجیه می‌کردند) زنادقه و متفکران مادی، اساسا یا مجال ابراز عقیده و اندیشه نداشتند و یا آثار و رساله‌های فلسفی و علمی آنها- با توطئه و توصیه اربابان دین جمع‌آوری و سوزانده می‌شد.(تاریخ طبری ج 12) این امر باعث شد که عقاید و افکار مادی، در آثار مخالفین آنها دستخوش جعل و تحریف گردد. بنابراین عدم دسترسی و اشنایی با آثار و افکار زنادقه و ماده‌گرایان ایرانی، تا زمان ظهور(حلاج)(اواخر قرن سوم هجری) بیش از همه ناشی از نبودن اسناد و آثار واقعی است.
مورخین و تذکره‌نویسان، از ماده‌گرایان و زنادقه‌ی بسیاری نام برده‌اند، اما به غیر تنی چند از ده‌ها اندیشمند و متفکر مادی دیگر، هیچ‌گونه اثر دقیقی در دست نیست! هسته‌ی نخست ماده‌گرایان از افکار(دهری‌های دوره‌ی بنی‌امیه نشات گرفته، متفکران این دوره، زندگی، مرگ و دیگر مقوله‌های طبیعی را تنها با اتکاء به قوانین(دهر)(دنیای مادی) تبیین می‌کردند.
(دهری)‌ها وجود را فقط عبارت از حیات مادی و دنیوی می‌دانستند و چون زمان لانهایه و ازلی و ابدی می‌پنداشتند نه به وجود خدا معتقد بودند و نه به حَشر و قیامت اعتقاد داشتند.
با پیدایش(معتزله) بسیاری از(دگم)‌ها و اعتقادات دینی، مورد شک و تردید قرار گرفت. عقل‌گرایی معتزله عامل مترقی و پیشروی بود که راه را برای اظهار و آشکار کردن اندیشه‌های مادی، هموار ساخت. ماده‌گرایی در فلسفه ایرانی- اسلامی، در جریان مبارزه علیه خرافه‌پرستی و مذهب شکل گرفت. این جریان فلسفی، با مبارزه‌ی گروه‌های پیشرو جامعه عمیقا پیوند داشت. ماده‌گرایی با تکیه بر دستاوردهای علوم طبیعی، پرچم مبارزه علیه خرافه‌پرستی مذهبی را برافراشت. این فلسفه، برای رهایی انسان از قید و بند دین و یاری او در پیروزی بر مشکلات خویش، سلاح عقیدتی بسیار مطمئن و موثری بود. ماده‌گرایان قرن سوم هجری، به توانایی انسان در پی‌ریزی خوشبختی خویش در این جهان اعتقاد کامل داشت، آنها تاکید می کردند که: پهنه‌ی عقل، حقیقت‌جویی و فرزانگی است و پهنه‌ی الهیات؛ پرهیزکاری و اطاعت است.
تعلیمات و تبلیغات این متفکران، بی‌شک با منافع فئودال‌ها و پاسداران سیاسی آنها(خلفاء) عمیقا تضاد داشت، به همین جهت تاریخِ فلسفه‌ی مادی در فرهنگ ایرانی- اسلامی، از خون متفکران آزاده همواره رنگین است. در این زمان هر جا زنادقه و متفکران مادی را، می‌گرفتند غالبا زنجیر کرده و به درگاه خلفاء می‌برده، تا به دستور او کشته شوند.(29)(تاریخ ایران بعد از اسلام ص 432) طبری در شرح حوادث سال 169 هجری می‌نویسد: هادی(خلیفه عباسی) به کُشتن زندیق‌ها بسی کوشیده و سخت گرفت و گروهی از آنها را به خون کشید(که یزدان بن باذان) منشی«یقطین» در شمار آنان بود)همچنین«علی بن یقتین» را کُشت. زیرا که او به هنگام حج، وقتی که مردم را به حال دویدن دیده بود، چنین گفت: من آنها را یک گله گاو می‌دانم که خرمن می‌کوبند.
حال با برجسته‌ترین چهره‌هایِ تفکر مادی و معروف‌ترین زنادقه تا قبل از«حلاج» آشنا می‌شویم:
ابن مُقَفع
«مقفع» از برجسته‌ترین نمایندگان تفکر علمی در قرن سوم هجری است. او برای پیروزی علم و انسان، و بر ضد خرافات مذهبی که وسیله‌ی مهمی برای انقیاد و اسارت روحی توده‌ها بود مبارزه کرد.«مقفع» به تمام ادیان و مذاهب، با شک و اعتراض می‌نگریست و به علت آزادگی و شجاعتی که در ابراز عقاید خود نشان داد، به عنوان«الحاد» و«زندقه»به دستور منصور(خلیفه عباسی) کُشته شد.
تفکر مترقی و عقاید الحادی او از مطالعه‌ی باب«برزویه‌ی طبیب»(که به نظر می‌رسد خود آن را به کلیله و دمنه افزوده است) به خوبی آشکار می‌شود... «و به حکم این مقدمات، از علم طب تبرا می‌نمودم و هممت و تهمت به طلب«دین» مصروف گردانیدم، الحق راه آن را» دراز و بی‌پایان یافتم، سراسر مخلوف و مضایق... و خلاف میان اصحاب ملت‌ها(مذاهب) هر چه ظاهرتر... و اختلاف میان ایشان در معرفت«خالق» و ابتدای خلق و انتهای کار، بی‌نهایت، و رای هر یک بر این مقرر که من مُصَیبم و خلق مُخَطی... و هر طایفه‌ای را دیدم که در ترویج دین و تفصیل مذهب خویش سخنی می‌گفتند و گردِ تقبیح ملت(مذهب) خصم و نفیِ مخالفان می‌گشتند.... به هیچ تاویل درد خویش درمان نیافتم و روشن شد که پای سخن ایشان(اهل دین) بر هوا بود...(30)(کلیله و دمنه، مجتبی مینوی ص 48) بخش‌هایی از(کلیله و دمنه) در حقیقت ادعانامه‌یِ(مقفع) بر علیه مظالم و مفاسد اجتماعی عصر اوست.
مقفع قسمتی از دوران عمر خود را در زمان حکومت اموی سپری کرده و با توجه به استبداد سیاه فکری و مذهبی آن عصر، او حتی لحظه‌ای از تبلیغ و ترویج اندیشه‌های علمی و مترقی باز نماند و به عنوان روشنفکری آگاه و مسئول، با معتقدات غلط و غیرعلمی عصر خود، مبارزه کرده.
مقفع در جریان نهضت فرهنگی زمان عباسیان، نقشی بسیار مهم و اساسی داشت. او برای آماده ساختن زمینه‌های بحث و تحقیق در امور فلسفی، ابتدا کتب«مرقیون» و»ابن دیصان» و«مانی» را به عربی ترجمه کرد. مقفع در یکی از آثار خود، نشستن خدا بر عرش و این که هنگام صعود پیغمبر به معراج فاصله او با خداوند به اندازه‌ی دو کمان بود و نظیر این عقاید را به باد انتقاد و استهزاء می‌گیرد و می‌گوید: خدا با تمام قدرتی که برای او قائلند، چرا بندگان خود را بیمار می‌کنند، دچار انواع بلاها می‌سازد، خدا چگونه بر آن تکلیف می‌کند که به آنچه مورد قبولِ عقل نیست، ایمان آورند و تصدیق کنند، یا چگونه شیطان بر خدا غالب شده و عده‌ای از مردم را مطیع خود نموده است... به این ترتیب: ابن مقفع نه تنها اسلام، بلکه از تمام ادیان انتقاد می‌کرد... (31) (تاریخ اجتماعی ایران- راوندی- ج 3- صفحه 271 او سرانجام به خاطر عقاید الحادی خود به شهادت رسید! حمدالله مستوفی می‌نویسد: مقفع بن فارس(صاحب کلیله دمنه) و پسرش- که در عهد(هادی) «خلیفه‌ی عباسی» جهت آنکه«نقیض قرآن» انشاء می‌کرد کشته شدند.(32) (تاریخ گزیده، صفحه‌ 687) می‌گویند: وقتی خلیفه دستور داد«ابن مقفع» را قطعه قطعه کنند و در تنور بیندازند- مقفع خطاب به خلیفه گفت: تو مرا می‌کشی و با کشتن من هزار تن را کشته‌ای، اما اگر یکصد تن مانند تو کشته شوند،‌ جبران یک نفر را هم نخواهد کرد. (33) (کتاب وزراء الکتاب، صفحه 65)
«ابن ابی العوجا»
(عبدالکریم بن ابی العوجا) اندیشمند دوره‌ی عباسی،‌از (زنادقه) پرشور روزگارش بود که با عقاید خرافی و معتقدات ملکوتی به شدت مبارزه می‌کرد. او هر گونه کوششی را در تشریح و تبیین مقوله‌های طبیعی به اتکای دین و افسانه‌های ملکوتی رد می‌کرد. «ابن ابی العوجا» عالم را قدیم می‌دانست و وجود صانع و آفریدگار را انکار می‌نمود. می‌گویند:‌ روزی اشاره به (کعبه) نمود و خطاب به امام جعفر صادق گفت: تا کی این کشتزار را لگد می‌کنید و به این سنگ سیاه(حجرالسود) پناه می‌برید؟ هان!؟ به راستی هر که در این باره بیندیشد، خواهد دانست که این کارافراد نادان و دیوانه است، نه کار مرد اندیشمند و صاحب عقل.(34) (نامه دانشوران نامه‌ی- ج 3 صفحه 325 و نیز تاریخ اجتماعی راوندی ج 3 صفحه 279.
(ابن ابی العوجا) به راستی، یکی از نخستین قهرمانانی بود که به طور آشتی ناپذیر خدایان را درهم کوبید و افسانه‌های ملکوتی را لگد کوب کرد، او سرانجام به خاطر عقاید الحادی خود، به دست «مهدی» (خلیفه‌ی عباسی) به قتل رسید! پیروان او بعد از مرگش، بنام «عوجائیه» به مبارزات خود ادامه دادند.
«زکریای رازی»
شیمیدان، فیلسوف و متفکر  بزرگ قرن سوم هجری، از مبارزان راستین تفکر علمی بود. رازی را می‌توان پیشوای«پوزیتمویسیم» در فرهنگ ایرانی- اسلامی و شاید جهانی دانست. او نخستین کسی بود که قبل از «بیکن» به اهمیت تجربه و مشاهده در علوم پی برد.از نظر فلسفی او را باید جزو (ماده گرایان مکانیستی) به شمار آورد، در عقاید او عناصری از فلسفه (دموکریت) و (اپیکور) می‌توان یافت. او جهانی را مرکب از 5 «هیولی»می‌‌دانست و معتقد بود(هیولی) دارای اجزاء بسیط و با بعد هستند. رازی در کتاب (فی المده فی الزمان و فی الخلاء و الملاء و هی المکان) می‌گوید: عقل نمی‌پذیرد که ماده و مکان آن، ناگهان- بدون اینکه سابقا ماده یا مکان موجود می‌باشد، به وجود آید چون همیشه هر چیز از چیز دیگری به وجود می آید و ابداع خلق محال است. او در کتابی که درباره‌ی (هیولی) «ماده‌ی قدیم » نوشته، تاکید می‌کند:‌که جسم را حرکتی است ذاتی ...(35) مقام رازی در فلسفه- عباس اقبال- مجله‌ی مهر- سال سوم، آذر 1314 –صفحه‌ 655 تعلیمات اخلاقی رازی از تفکر مادی و طبیعی او ناشی می‌شود، اینکه شریعتمداران و ایده‌آلیست‌ها کوشش کرده‌اند تا تعلیمات رازی را(ضد اخلاق) و(لذت جویی محض) جلوه‌گر سازند درست نیست، او در کتاب (سیره الفلسفیه) اگر چه بر (لذت دایم) تاکید می‌کند، اما باید دانست که این اصول اخلاقی در برابر آئین اخلاقی عرفا و الهیون ( که لذت‌‌های طبیعی را حقیر می‌داشتند و برای رسیدن به (ذات مطلق) از نیازها و نعمت‌های طبیعی پرهیز می‌کردند) قد علم کرده! رازی این نظر الهیون و ایده‌آلیست‌ها را که: دین یک پدیده‌ی فطری است را رد می‌کند و نشان می‌دهد که منشاء دین و خرافه پرستی در تاثیرپذیری انسان از شرایط ناهنجار اجتماعی است، بی تکیه‌گاهی اقتصادی، اجتماعی، نداشتن امنیت جسمی و روحی و در نتیجه: ترس و تردید از آینده و عدم آگاهی از علت پدیده‌ها، انسان را به سوی خدا می‌کشاند...
رازی معتقد بود که معجزات پیامبران چیزی جز خدعه و نیرنگ و شعبده نیست... مبانی و اصول ادیان با حقایق علمی،‌ مخالفت و مغایرت دارند به همین جهت هم، میان آنها اختلاف دیده می‌شود، به عقیده‌ی او: علت اعتماد  و اعتقاد مردم به ادیان و اطاعت از پیشوایان مذهبی، تنها ناشی از ترس و عادت است. دین، نماینده‌ی جها‌ن‌بینی و تفکری است که از نادانی آغاز می‌گردد و به تاریک اندیشی منتهی می‌شود. رازی همچنین معتقد بود: کتاب‌های که به آسمانی معروفند، کتبی خالی از ارزش و اعتبار می‌باشند.(36) ( تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی- ج 1 صفحه 176، او ضرورت وحی را باطل می‌دانست و در واقع رازی بزرگترین مخالف فلسفه مبنی بر وحی در اسلام است.(37) معارف اسلامی – سیدحسن نصر- صفحه 23
(رازی) با (حسین بن منصور حلاج) رابطه و مکاتبه داشت و بی‌شک اندیشه‌های فلسفی و اجتماعی او در افکار و عقاید(حلاج) بی‌تاثیر نبوده است.
«ابوشاکر»
(ابوشاکر) از ماده گریان و ملحدین برجسته‌ی دوره‌ی عباسی بود که با «امام جعفر صادق» مناظره‌های بسیار داشته است. «ابوشاکر» به حواس انسان اعتبار و اهمیت فراوان می‌دهد و در عقاید خود اندیشه‌ای دیالیکتیکی درباره‌ی وحدت زندگی و مرگ در تحول و تکامل طبیعت و انسان مطرح می‌سازد.تئوری شناخت (ابوشاکر) از ماتریالیسم «اپیکوری» مایه می‌گیرد که بر شناخت و ادراک «حواس» متکی بود. او معتقد بود به یک ضرورت طبیعی در تحول تمام طبیعت و موجودات است و به تکامل خود به خودی و علت‌گرایی در همه‌ی پروسرهای موجود در جهان، ایمان دارد. «ابوشاکر» می‌گوید: جهان را کسی نیافریده و به خودی خود به وجود آمده است، آیا علف صحرا را کسی می‌آفریند؟ مگر نه این است که علف به خودی خود در صحرا سبز می‌شود؟ آیا مورچه را کسی می‌آفریند؟ مگر نه این‌ است که این موجودات به خودی خود به وجود می‌آیند(38)
مغزکر جهان شیعه- 394، (ابوشاکر) در جدل‌ها و بحث‌های که با امام جعفر صادق داشته است به بی‌پایه واساس بودن باورها و مفاهیم ملکوتی تاکید می‌کند، در یکی از مباحث می‌گوید: تو چرا شاگردان و مستمعین خود را فریب می‌دهی؟! آنچه که تو درباره‌ی خدا می‌گویی، غیر از افسانه نیست و تو با این افسانه‌سرایی‌ها می‌خواهی مردم را وادار به قبول چیزی کنی که وجود ندارد و با هیچ یک از حواس پنجگانه قابل ادراک نیست. ممکن است بگویی که انسان اگرنتواند خدا را با حواس پنجگانه‌ی خود ادراک نماید،‌اما استفاده از حواس باطنی هم موکول به استفاده از پنج حس ظاهر است، اگر تو توانستی در ذهن خود چیزی را مجسم نمایی که در تجسم آن مالک یا چند حس ظاهری مداخله نداشته باشد؟ وقتی تو شکل یک دوست غایب را در باطن خود مجسم می‌کنی، اگر حس بینایی تو نباشد محال است که بتوانی او را ببینی و هرگاه حس شنوایی تو نباشد محال است که بتوانی صدایش را در باطن بشنوی ... پس تمام احساسات باطنی تو وابسته به پنج حس ظاهری است و هرگاه پنج حس ظاهری نباشد، تو نمی‌توانی از هیچ یک از احساساا باطنی خود استفاده نمایی(39) مغز متفکر جهان شیعه صفحه 476، (ابوشاکر) سپس به نفی «خالق» و مقوله‌های ملکوتی می‌پردازد و می‌گوید: خدایی که تو مردم را به پرستیدن او دعوت می‌کنی چیزی نیست غیر از آنچه که از قوه‌ی وهم تو بیرون آمده است، تو شناسایی خدایی نادیده را از طرف مردم، وسیله قرارداده‌ای تا اینکه دارای نفوذ و ثروت شوی و در زندگی خوش بگذارنی (40) (ابوشاکر- ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری صفحه‌ی 11، «ابوشاکر» به عنوان یک متفکر مادی، به خوبی خاستگاه تاریخی دین را می‌شناسد و تاکید می‌کند؛ این ما هستیم که خدای خود را به وجود می‌آوریم، خالق ما، ما هستیم نه خدا ! (41) (ابوشاکر- ذبیح الله منصوری ) صفحه 12
«اَبُوتَمار مُطبب»
«ابوبکرحسین التمار» از ماده گرایان و متفکران قرن سوم هجری بود. در کتب تاریخ و فلسفه‌ی علاقه‌ای به تشریح افکار عقاید این اندیشمند دیده نمی‌شود، از این رو، اطلاعات ما،‌ درباره‌ی عقاید او و افکار فلسفی‌اش بسیار محدود است. «تمارمطبب» فیلسوفی«دهری» و ماده‌گرا بود،‌او در فلسفه‌ی علوم طبیعی استاد بوده و چنانکه از نام وی پیداست در علم(طب) مهارتی بسیار داشته است. افکار فلسفی (تمارمطبب) مانند همه‌ی ماده‌گرایان و «دهری‌ها» بر اساس علوم تجربه قرار داشت. او تبیین و تشریح مقوله‌های طبیعی را به اتکای دین و افسانه‌های ملکوتی شدیداٌ انکار می‌کرد. به نظر می‌رسد که ماده‌گرایی او فاقد جنبه‌های ایده آلیستی ماده‌گرایی زکریای رازی بود، زیرا «تمار» از منتقدان عقاید رازی به شمار می‌رفت، او در سال 313 هجری در گذشت.
«ابوعیسی وراق»
«ابوعیسی وراق» معاصر«ابن راوندی» بوده و در آغاز، تحت تاثیر افکار و عقاید«معتزله» قرار داشته و کتاب‌هایی درباره‌ی آن مکتب نوشت، او پس از مصاحبت‌ها و بحث‌های عقیدتی با «ابن راوندی» به تفکرات و عقاید جدیدی رسید و ملحد شد.«ابوعلی جبایی» می‌نویسید که: خلیفه «ابن راوندی» و «ابوعیسی وراق» را احضار کرد، «ابن راوندی» بگریخت،‌ولی «ابوعیسی» گرفتار آمد و در زندان بمرد.(42)(الفرق بین الفرق صفحه 424)
«صالح عبدالقدوس»
«صالح عبدالقدوس» نیز از «زنادقه» و ملحدین دوره‌ی عباسی بود که کتابی به نام «کتاب الشکوک» نوشت و در آن به اصول و مبانی دینی و آیات و احادیث، «شک» و اعتراض کرد. «عبدالقدوس» معتقد بود که تمام «کتاب‌های آسمانی» ساخته و پرداخته‌ی ذهن بشر هستند. او به اتهام «زندقه» تحت تعقیب قرار گرفت و به دمشق گریخت اما بعد از مدتی دستگیر و محبوس شد و سرانجام به خاطر پافشاری و تاکید بر عقاید و افکار خود به فتوای شریعتمداران به قتل رسید.
«ابن راوندی»
«ابن راوندی» اهل«مرورود» خراسان و معاصر«حلاج بود» او یکی از (زنادقه) و ملحدین بزرگ در فرهنگ اسلامی به شمار می‌رود: نکته‌ی بسیار مهم در تحلیل زندگی و عقاید او، این است که: راوندی (مانند حلاج) ابتدا متشرع و معتقد به اصول و عقاید دینی بود. ویکی از علمای بزرگ مذهبی بشمار می‌رفت، که در تبلیغ و تشرع اصول اسلامی(مخصوصاٌ شیعه) کتاب‌هایی تالیف کرد. اما پس از تحقیق و تامل در ماهیت ادیان، از عقاید مذهبی خود برگشت و ملحد شد و در مخالفت با اسلام کتاب‌های بسیاری نوشت. در آثار مورخین و محققین اسلامی، هیچگونه علاقه‌ای به شریح زندگی و عقاید«راوندی» دیده نمی‌شود. و این بی‌شک ناشی از حساسیت و کینه‌ای است که اربابان دین و دولت نسبت به عقاید این متفکر بزرگ داشته‌اند. «ابن جوزا» راوندی را از بزرگان ملحدین و یکی از 3 تن زندیق بزرگی می‌داند که در میان علمای اسلام ظاهر شده‌اند (دو تو دیگر: یکی(ابوحیان توحیدی) و دیگری (ابوالعلامعری) می‌باشد) به قول «ابوالحسین خیاط» راوندی در کتاب«الزمرد» فصلی به عنوان«رد بر محمدیه» (مسلمین) اختصاص داده که در آن مخصوصاٌ به پیامبر اسلام و قرآن تاخته است. در این کتاب راوندی رسالت پیغمبران را و معجزات منسوب به ابراهیم و موسی و عیسی و حضرت رسول را انکار می‌کند(43) ( خاندان نوبخشی عباس اقبال صفحه93 )
«راوندی» در کتاب «لغت الحکمه» یا «عبث الحکمه» به یاوه بودن تکلیف امر و نهی به مردم از طرف خدا پرداخته است. (44) (خاندان نوبخشی صفحه 87)
معروف است که راوندی، وقتی کتاب«ا لفرند» خود را برای تحریر و تکثیر به «عباس صروم»کاتب داد،‌ عباس صروم پس از مطالعه‌ی قسمتی از آن گفت: من حیرت می‌کنم که تو چگونه زنده‌ هستی؟ راوندی پرسید: برای چه حیرت می‌کنی که زنده‌ام ؟ صروم جواب داد: برای اینکه آنچه تو در کتاب نوشته‌ای کفر است و مسلمانانی که این را بنویسد و بر زبان جاری کند کافر می‌شود... (راوندی) گفت: این‌ها کفر نیست بلکه حقایق علمی است (45) (مغز متفکر جهان شیعه صفحه 156)
(راوندی) در کتاب«الفرند» قرآن را مردود دانسته و به تمام پیغمبران (به خصوص پیغمبر اسلام) تاخته است، او همچنین در کتاب«الذامغ» می‌گوید که:«خدا همچون دشمن خشمگین است که دارویی جز کشتن او نیست» (46) (بیست گفتار-مهدی محقق- صفحه 199
در قرن سوم هجری اگر چه نشر افکار و عقاید مادی و الحادی تا حدودی رواج داشته با این همه باید گفت که در نشر الحاد و زندقه هیچ کس به اندازه‌ی راوندی تند نرفته است. او به قدیم بودن ماده معتقد بوده و حکمت و رحمت خداوند و بعثت و رسالت انبیاء را انکار می‌کرده است. (47) (تاریخ ایران بعد از اسلام- صفحه 430. انتقاد راوندی از دین و مبارزه‌ی او بر علیه خرافه‌پرستی- که در آن زمان توده‌های ستمکش را تحت انقیاد و اسارت در آورده بود- ضربه‌ی خُرد کننده‌ای بر نهاده‌های دینی و سیاسی آن عصر وارد ساخت. راوندی از مبارزان خستگی ناپذیر تفکر مادی بود که به قانون عینی اعتقاد داشت و دخالت هرگونه نیروی متافیزیکی را در روندهای طبیعی انکار می‌کرد. راوندی نه تنها در علوم سر آمد دوران خویش بود، بلکه در تمام علوم طبیعی نیز استاد بود. او اولین کسی است که گفت: بدن ما در تمام دوره‌ی عمر، از دشمنانی احاطه شده که قصد دارند ما را معدوم سازند، اما در داخل بدن ما عناصری به وجود می‌آید که آن دشمنان را دفع می‌کنند و نمی‌گذارند که آنها بر ما چیره شوند.(48) (مغز متفکر جهان شیعه- صفحه 169)
راوندی نخستین کسی بود که به شکل ساده به وجود گلبول‌های سفید خون و(آنتی‌بادیز) در دفاع از بدن اشاره کرد. آنچه را که «راوندی» در هزار و دویست سال قبل گفت:‌ امروز مورد قبول تمام پزشکان و دانشمندان دنیا است. او همچنین نظریات پزشکی دیگری نیز ارائه کرد که اینک مورد استفاده‌ی علم پزشکی است. «راوندی» ضرورت طبیعی را همچون قانون عمومی، به شکل کلی در نظر می‌گرفت که در تمام عناصر و پدیده‌ها وجود دارد. او پیدایش و تکامل خود به خودی گیاه و حیوان را در مورد انسان نیز صادق می‌داند و معتقد است که انسان نیز بدون هیچ‌گونه عامل خارجی(خالق) خود به خود به وجود آمده، پرورش یافته و به کمال رسیده است. «ابن راوندی» نظریه‌ی اپیکور را در مورد مرگ عنوان می‌کند، و معتقد است که: تا من هستم، مرگ نیست – و  هنگامی که مرگ آمد، من نیستم! قانون مرگ و زندگی، برای راوندی یک سلاح تئوریکی در مبارزه بر علیه عرفان و الهیات است. این قانون روی افسانه‌های «جاویدان بودن روح» خط بطلان می‌کشد. «راوندی» پس از ارتداد و الحاد همواره مورد تعقیب و آزار شریعتمداران و پاسداران تاریک اندیشی بود. مورخین می‌نویسند: راوندی دارای 114 جلد کتاب و رساله بود، همه این آثار جمع آوری و سوزانده شدند و متاسفانه امروز هیچ اثری از آنها نیست. «عبدالرحیم عباسی نقل می‌کند که:.... راوندی در آغاز از علمای بزرگ مذهبی بود. اما پس از تحقیق و تفکر از دین برگشت و ملحد شد.(49) (الفرق بین الفرق صفحه 354 یا مغز متفکر جهان شیعه صفحه 148. تاریخ فوت «راوندی» را عده‌ای سال 289 هجری و گروهی سال 301 هجری(سال دستگیری حلاج) نوشته‌اند.(50) (الفرق بین الفرق صفحه 143 . گذشته از این اندیشمندان کتب مختلف تاریخ از (زنادقه) و ماده گرایان بسیاری نام برده که شرحی از زندگی  عقاید آنها در دست نیست، و این البته با «سیاست کتاب سوزان» که در دوره‌ی اموی و عباسی رونق داشت، قابل توجه است.
از جمله زنادقه و متفکران ماده گرایی که اثری از عقاید و اندیشه‌ی آنها موجود نیست می‌توان افراد زیر را نام برد:
ابوالخطاب محمدبن لبی- زینب مغیره- ابن سعید صالح- منفذبن زیاد هلالی – عبدالله بن داوود- عماره‌بن حمزه- مطربن ابی‌الغیث مطیع بن ایاس- علی‌بن الخلیل حماد عجرد- یغمان‌بن طاعوت- معن‌بن‌زائده- حمادزبرقان- ابن الاعمی‌الحریزی و....
گردآورنده:«سید جلیل مشتاق» - کرمانشاه – فرودین 1390
منابع و پی‌نوشت‌ها

- برگفته و تلخیص است از کتاب«حلاج» نوشته ی علی میر فطروس
همچنین برای مطالعه ی بیشتر خوانندگان گرامی می توانند به کتابهای :
- تولدی دیگر – شجاع الدین شفا
- پندار خدا – ریچارد داووکینز