فرهنگ و ادب

نامه

 

پرویز ناتل خانلری

پسرم، آرمان، که این نامه را به او نوشته بودم، در هشت سالگی درگذشت و همه‌ی این آرزوها بر باد رفت.
پ. ن. خ.

فرزند من، دمی چند بیش نیست که در آغوش من خفته‌ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‌ام و اکنون به تو نامه می‌نویسم. شاید هر که از این کار، آگاه شود عجب کند زیرا نامه و پیام آنگاه به کار می‌آید که میان دو تن فاصله باشد و من و تو در کنار همیم.
اما آنچه مرا به نامه نوشتن، وا می‌دارد بُعد مکان نیست بلکه فاصله‌ی زمان است. اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه می‌خواهم با تو بگویم. سال‌های دراز باید بگذرد تا تو گفته‌های مرا دریابی. شاید روزی این نوشته را برداری و به کُنجی بروی و بخوانی و درباره‌ی آن اندیشه کنی.
من اکنون آن روز را؛ از پشت غبار زمان، به ابهام می‌بینم. سال‌های دراز گذشته است. نمی‌دانم که وضع روزگار بهتر از امروز است یا نیست. اکنون که این نامه را می‌نویسم زمانه آبستن حادثه‌هاست. شاید دنیا زیر و رو شود و همه چیز دیگرگون گردد. این نیز ممکن است که باز زمانی روزگار چنین بماند.
من نیز مانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشبختی بگذرد. اما جوانی، بر من خوش نگذشته است و امید ندارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر ننگ و فساد است و هنوز نشانه‌ای پیدا نیست از این که آینده جز این باشد. آخر، سال نکو را از بهارش می توان شناخت. سرگذشت من، خون دل خوردن و دندان به جگر افشردن بود و می‌ترسم که سرنوشت تو نیز همین باشد.
شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیار دیگری نبرده‌ام تا در آنجا با خاطری آسوده‌تر به سر ببری. شاید مرا به بي همتی متصف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است. اما من و تو از آن نهال‌ها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکَنیم و در آب و هوایی دیگر نمو کنیم. پدران تو، تا آنجا که خبر دارم همه با کتاب و قلم سر و کار داشته‌اند؛ یعنی از آن طایفه بوده‌اند که مامورند میراث ذوق و اندیشه‌ی گذشتگان را به آیندگان بسپارند. جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین خود بسته است. از این همه تعلق گسستن کار آسانی نیست.
اما شاید ماندن من سببی دیگر نیز داشته باشد. دشمن من که «دیو فساد» است در این خانه مسکن دارد. من با او بسیار کوشیده‌ام. همه‌ی خوشی‌های زندگی‌ام در سر این پیکار رفته است. او بارها از درِ آشتی درآمده و لبخندزنان در گوشم گفته است:
«بیا!بیا! که در این سفره آنچه خواهی هست».
اما من، چگونه می‌توانستم دل از کین او خالی کنم؟ چگونه می‌توانستم دعوتش را بپذیرم؟ آنچه می‌خواستم آن بود که «او» نباشد.
این که تو را به دیاری دیگر نبرده‌ام، از این جهت بود که از تو چشم امیدی داشتم. می‌خواستم که کین مرا از این دشمن بخواهی. کین من کین همه‌ی بستگان من و هموطنان من است. کین ایارن است. خلاف مردی دانستم که میدان را خالی کنم و از دشمن بگریزم. شاید تو نیرومندتر از من باشی و در این پیکار بیشتر کامیاب شوی.
اکنون که اینجا مانده‌ایم و سرنوشت ما این است، باید به فکر حال و آینده‌ی خود باشیم. می‌دانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. امروز از آن قدرت و شوکت نشانی نیست. ملتی کوچکیم و در سرزمینی پهناور پراکنده‌ایم. در این زمانه کشورهای عظیم هست که ما، در ثروت و قدرت، با آنها برابری نمی‌توانیم کرد. امروز ثروت هر ملتی حاصل پیشرفت صنعت اوست و قدرت نظامی نیز، علاوه بر کثرت عدد، با صنعت ارتباط دارد. عُدّت و آلت ما در جهان امروز برای کسب قدرت کافی نیست و هر چه از دلاوری پدران خود یاد کنیم و خود را دلیر سازیم با حریفانی چنین قوی‌پنجه که اکنون هستند، کاری از پیش نمی‌توانیم برد.
این نکته را از روی نومیدی نمی‌گویم و هرگز یاس در دل من راه نیافته است. نیروی خود را سنجیدن و ضعف و قدرت خود را دانستن از نومیدی نیست. دنیای امروز پر از حریفان زورمند است که با هم دست و گریبانند. ما زوری نداریم که با ایشان درافتیم، و اگر بتوانیم بهتر از آن چیزی نیست که کناری بگیریم و تماشا کنیم. اما یقین ندارم که این کار میسر باشد. حریفانی که بر هم می‌تازند هر گوهر یا کلوخی که به دستشان بیاید بر سر هم می‌کوبند و دیگر از او نمی‌پرسند که به این سرنوشت راضی هست یا نیست.
در این وضع، شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم تا آن‌قدر که بتوانیم حریم خود را از دستبرد حریفان نگه داریم و نگذاریم که ما را آلتی بشمارند و در راه مقصود خویش به کار برند. اما کسب این قدرت مجالی می‌خواهد و معلوم نیست که زمانه‌ی آشفته چنین مجالی به ما بدهد.
پس اگر نمی‌خواهیم یکباره نابود شویم باید در پی آن باشیم که برای خود شان و اعتباری جز از راه قدرت مادی به دست بیاوریم؛ تا دیگران به ملاحظه‌ی آن ما را به چشم اعتنا بنگرند و جانب ما را مراعات کنند و اگر انقلاب زمانه ما را به ورطه‌ی نابودی کشید، باری، آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بوده‌اند.
این شان و اعتبار را جز از راه دانش و ادب حاصل نمی‌توان کرد. ملتی که رو به انقراض می‌رود، نخست به دانش و فضیلت بی‌اعتنا می‌شود. به این سبب برای مردم امروز باید دلیل و شاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب و دانش چیست. اما پدران ما این نکته را خوب می‌دانستند و تو می‌دانی که اگر ایران در کشاکش روزگار تاکنون بجا مانده و قدر و آبرویی دارد، سببش جز قدر و شان هنر و ادب آن نبوده است.
جنگ‌ها و فیروزی‌ها اثری کوتاه دارند. آثار هر فیروزی تا وقتی دوام می‌یابد که شکستی در پی آن نیامده است. اما فیروزی معنوی است که می‌تواند شکست نظامی را جبران کند. تاریخ گذشته‌ی ما سراسر برای این معنی مثال و دلیل است. ولی در تاریخ ملت‌های دیگر نیز شاهد و برهان بسیار می‌توان یافت.
کشور فرانسه پس از شکست ناپلئون سوم، در سال 1870 مقام دولت مقتدر درجه‌ی اول را از دست داده بود و آنچه بعد از این تاریخ موجب شد که باز آن کشور مقام مهمی در جهان داشته باشد، دیگر قدرت سردارانش نبود بلکه هنر نویسندگان و نقاشان او بود.
ما نیر امروز باید در پی آن باشیم که چنین نیرویی برای خود به دست بیاوریم. گذشتگان ما در این راه آن‌قدر کوشیده‌اند که برای ما آبرو و احترامی بزرگ فراهم کردند. بقای ما تاکنون مدیون و مرهون کوشش آن بزرگواران است. امروز ما از آن پدران نشانی نداریم. آنچه را ایشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازی گرفته‌ایم. دیو فساد در گوش ما افسانه می‌خواند. کسانی که دستگاه کشور ما را می‌گردانند، جز در اندیشه‌ی انباشتن کیسه‌ی خود نیستند. دیگران نیز از ایشان سرمشق می‌گیرند و پیروی می‌کنند. اگر وضع چنین بماند، هیچ لازم نیست که حادثه‌ای عظیم ریشه‌ی وجود ما را برکَنَد. ما خود به آغوش فنا می‌شتابیم، امّا اگر هنوز امیدی هست، آن است که جوانان ما همه یک‌باره به فساد تن در نداده‌اند، هنوز برق آرزو در چشم ایشان می‌درخشد، آرزوی آن که بمانند و سرافراز باشند، تا چنین شوری در دل‌ها هست، همه‌ی بدی‌ها را سهل می‌توان گرفت. آینده به دست ایشان است و من آرزو دارم که فردا تو هم در صف این کسان درآیی، یعنی در صف کسانی که به قدر و شان خود پی برده‌اند، می‌دانند که اگر برای ایران آبرویی نماند، خود نیز آبرو نخواهند داشت، می‌دانند که برای کسب شرف باید کوشش کرد و رنج باید برد.
آرزوی من آن است که تو هم در کوشش و رنج، شریک باشی، مردانه بکوشی و با این دشمن درون که فساد است به جنگ برخیزی. اگر در این پیکار فیروز شدی، دشمن بیرون کاری از پیش نخواهد برد و گیرم که بر ما بتازند و کار ما را بسازند، باری این قدر بکوشیم تا پس از ما بگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند!
ز آن پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آن که دست و پایی بزنیم

از کتاب هفتاد سخن، ج 2، ص 396-400

اسفند 1333