فرهنگ و ادب

کردان از بند رستگان استبداد

 

کامران تکوک

 

به‌یاد زنده‌یاد سعیدی سیرجانی
که کتاب ضحاک ماردوشش را
خوش می دارم.        

در بین پادشاهانی که در شاهنامه سرگذشت آنها آمده‌ است، جمشید و ضحاک همانندی‌هایی دارند. زیرا هر دوی آنها را اهریمن از راه راست به در می‌برد. جمشید را در اوج قدرت و با استفاده‌ از حس غرور و خودبینی و تکبر او، و فریفتنش به ‌انکه در برابر پروردگار گیتی سر برافرازد و بگوید:
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم
چنان ست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از من ست
همان پوشش و کامتان از من ست

بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست
و ضحاک را با وسوسه‌ی رسیدن به قدرت و نوید نشستن بر سریر شاهنشاهی و دست‌یابی به جاه و مقام. برداشت و تعبیری که‌ امروز،روز ما از این داستان‌های سراسر پند و حکمت می‌توانیم داشت این است که هیچ‌گاه فراموش نکینم آدمی در هر مرحله‌ای از زندگی خود می‌تواند طریق راستی و مردمی را فروگذارد و رهرو راه ناراستی و نامردمی گردد. چه در اوج قدرت باشد و روزگارانش به بهروزی سپری شود و چه در پایه و مایه‌ی میانه و یا فروتری قرار داشته باشد و وسوسه‌ی رسیدن به مدارج بالاتر و وزین‌تر قدرت او را بفریبد.
جمشید فرزند تهمورث دیوبند است. او هنگامی که بر اورنگ پادشاهی می‌نشیند جهانی را تحت فرمان خویش در می‌آورد. جمشید حتا بر مرغ و دیو و پری نیز حکم می‌راند. او فروزنده‌ی تخت شاهنشهی است. سراسر گیتی از او آبرو و اعتبار می‌گیرد و شهریاری با فره‌ی ایزدی و تایید الهی است.
منم گفت با فره‌ی ایزدی
همم شهریاری و هم موبدی

بدان را ز بد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
جمشید نرم کردن آهن و صنعتگری را به مردم آموخت و پنجاه سال را صرف این کار کرد. پنجاه سال دیگر را در پوشاندن جامه برتن آدمیان گذراند و رشتن و تافتن را بدان‌ها آموخت، سپس به سازماندهی طبقات اجتماعی پرداخت و چهار گروه را پدید آورد. گروه‌ اول را آثوربانان و یا روحانیون نام نهاد. دو دیگر را نیساریان یا شیرمردان ننگ و نبرد و سه دیگر را بسودیان که:
بکارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشوند
و گروه چهارم را که:
... خوانند اهتوخشی
همان دست ورزان با سرکشی
یعنی کسانی که به پیشه‌وری می‌پرداختند. جمشید حتا دیوان را نیز بیکار نگذاشت و آنها را به کار ساخت و ساز گماشت. او گرمابه وکاخ‌های بلند و ایوان‌ها به دست دیوان ساخت. جمشید پزشکی را نیز پدید آورد. یافتن گهر از سنگ خارا و کشتی بر آب راندن نیز از دیگر نوآورهای زمان اوست. آن گاه که تمامی این کارها را در روی زمین به سرانجام رساند، هوای رفتن آسمان به سرش زد.
به فر کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت اوی
شگفتی فرومانده ‌از بخت اوی

به جمشید بر، گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سرسال نو، هرمز فرودین
برآسوده ‌از رنج تن، دل ز کین
در واقع جمشید هیچ کاری را نکرده نگذاشت و شاید به همین دلیل بود که خواست خدا بودن را  هم تجربه کند و اینجا بود که به کاری غیرممکن دست یازید و ادعای خدایی کرد و بنابراین زوال و انحطاط او آغاز شد. زیرا:
به‌ یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندرآید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز
همی کاست آن فر گیتی فروز
و بدین گونه‌است که جمشید سقوط خویش را می‌آغازد و می‌رود تا خود و کشوری را به ورطه‌ی نابودی و تباهی بکشاند. زیرا اگر مهمترین خویشکاری آدمی را در نگرش مزدیسنایی ایرانی آبادانی گیتی و پیروزی فرجامین نیکی بر بدی و تحقق هستی بدانیم. جمشید از همکاری و همراهی با خدا دست کشید و خواست که خود خدا شود و درست در اینجا بود که گمراه گردید و همراه و همگام  اهریمن شد.
اما ضحاک کیست؟ در دشت سواران نیزه‌گزار گرانمایه مردی مرداس نام سریر سروری دارد و با داد ورزی و انصاف با زیردستان خویش رفتار می‌کند. او را پسری است که ضحاک نام دارد و بر خلاف پدر سبک سر و ناپاک دین و خودسر است. در نهاد او از پیش زمینه‌ی مناسبی برای فریفته شدن توسط  ابلیس مهیا و آماده ‌است. ابلیس ضحاک را به کشتن پدر ترغیب می‌کند و چگونگی این کار را نیز به ‌او می‌آموزد. صبح‌گاهی مرداس بی‌خبر از همه جا در سرای خویش به قصد شستن دست و رو برای نمازگذاردن از خواب برمی‌خیزد و در تاریک و روشن پگاهان به چاهی فرو می‌افتد که فرزندش ضحاک با راهنمایی اهریمن بر سر راه وی حفر کرده‌است.
او در دم جان می‌سپارد. اینکه چگونه‌ از مرد نیک سرشتی همچون مرداس فرزندی دیو سیرت همانند ضحاک پدید می‌آید پرسشی است که ذهن حکیم بزرگ ایران زمین را نیز به خود مشغول داشته‌است و او ضمن ابیات درخشانی که پاکی زبان و نجابت گفتار او را می‌نمایاند به ‌این نتیجه می‌رسد:
به هر نیک و بد شاه‌ آزاد مرد
به فرزند بر نازده باد سرد

همی پروریدش به ناز و به رنج
بدو بود شاد و بدو داد گنج

چنان بد گهر شوخ  فرزند اوی
نجست از ره شرم پیوند اوی

به خون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدستم این داستان

که فرزند بد گر شود نره شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهانش سخن دیگر است
پژوهنده را راز با مادر است
ضحاک فریب ابلیس را می‌خورد و سیر انحطاط خویش را آغاز می‌کند. گرچه به ظاهر قدرت را به دست می‌آورد و پادشاه تازیان می‌شود و شوکت و جاه و جلالی به هم می‌رساند. ابلیس به ‌او می‌گوید: تا اینجای کار پیروی و متابعت از من سود و صرفه‌ی فراوانی برای تو داشته ‌است. اگر زین پس نیز مرا فرمانبری، تو را پادشاه جهان خواهم کرد و امان از دست آز و نیاز و اراده‌ی معطوف به قدرتی که در ضمیر آدمی مقامی بس مقیم دارد و آدمیان را به چه بی‌اخلاقی‌ها و کوردلی‌ها که سوق نمی‌دهد و هر بار به شکلی و صورتی خود را می‌نمایاند.
ابلیس دیگر بار دست به کار می‌شود تا بتواند خواسته‌های سیاه و زشت خود را به واسطه‌ی قدرت یافتن بیش از پیش ضحاک، به مرحله‌ی اجرا درآورد.  این بار سر از خورش خانه‌ی ضحاک درمی‌آورد و با پختن غذایی خوشمزه‌ از کبک و تذرو کباب و فراهم آوردن  نوشیدنی‌هایی همچون شراب کهن، می‌کوشد ضحاک را به ‌انقیاد کامل خویش درآورد. ضحاک که تا بدان روز چنین غذاهای مطبوعی نخورده ‌است بنده‌ی شکم خویش می‌شود و به خوالیگر جوان و یا همان ابلیس می‌گوید:
بدو گفت: بنگر که تا آرزوی
چه خواهی، بخواه ‌از من ای نیک خوی
و جوان تنها یک خواسته دارد و به ضحاک چنین می‌گوید:
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم، بمالم برو چشم و روی
بوسیدن همان و سر بر آوردن دو مار مغز سر آدمی‌خوار از دو کتف ضحاک همان. دو ماری که هر بار کشتن آنها، به رویش دیگر بارشان می‌انجامد. به تعبیری شاید بتوان آن دو مار روییده بر شانه‌های ضحاک را که هرچه ‌از بیخ و از بن می‌برندشان دوباره سر برمی‌آورند، نمایانگر عبور ضحاک از خط قرمزی دانست که‌ اگر هر انسانی از آن عبور کند، به واقع بی‌اخلاقی را به حد نهایی رسانده ‌است و برگشتی برای او نمی‌توان متصور شد. رویش مجدد مارها پس از هر بار بریدن به واقع می‌خواهد این را به ما بنمایاند که ضحاک گام در راهی نهاده است که برگشتی ندارد و مرتکب فجایعی شده ‌است که پلیدی درونش را با آب زمزم و کوثر هم نمی‌توان شست.
پزشکان از چاره‌ی درد بی‌درمان ضحاک در می‌مانند. اما ابلیس باز هم دست به کار می‌شود و این بار به صورت پزشکی حاذق بر بالین ضحاک می‌رود و برای او نسخه‌ای می‌پیچد که:
بجز مغز مردم مده‌شان خورش
مگر خود بمیرند از ین پرورش
و شگفتا که چه درمانی برای مارهای  ضحاک می‌یابد، مغز سر آدمیان. یعنی آنقدر بخورند که شاید رودل کنند و بمیرند. به قول حکیم توس ابلیس می‌خواسته‌است زمین را از مردمان خالی کند. چرا؟ تا جا برای نامردمی‌ها باز شود. اکنون این پرسش پیش می‌آید که به راستی هنگامی که اندیشه‌های جوان و نو و دگرباش جامعه ا‌ی را به کام تباهی و نابودی بکشانی به واقع مقدمات مرگ و نیستی را برای آن جامعه فراهم نکرده‌ای؟
روشن تر از هر روشنی است که ضحاک تازی، نماد استیلا و تسلط فرهنگی بیگانه و استبدادی بر ایران زمین است. ادامه و تداوم زندگی اهریمنی او به چه وابسته ‌است؟ به خوردن مغز سر جوانان. ضحاک در واقع برای بسط، تحکیم و نگاه داشت اقتدار اهریمنی و استبدادی خویش، جامعه را همچون مردابی راکد ایستا و بی جنبش می‌خواهد و جوانان که صاحبان اندیشه‌های نوین و زندگی آفرین و پویا و در صورت لزوم، بنیان براندازانه‌اند را به ورطه‌ی تباهی، نابودی و مرگ می‌کشاند و به راستی اگر جوانان سرزمینی دغدغه‌های انسانی را فرو گذارند و تنها بنده‌ی تمنیات تن شوند و خور و خواب و خشم و شهوت را سرلوحه‌ی زندگی خویش قرار دهند آیا مغز سرشان خورده نشده‌است؟
و اما حقیقت هیچ‌گاه نمی‌میرد و از تقدیر هم گریزی نیست و می‌بینیم مخالفان ضحاک حتا به کاخ شاهی نیز راه می‌یابند و سِمت خوالیگر نیز می‌گیرند و مقدمات نجات یکی از دو جوانی که قرار است مغز سرشان خورده شود را فراهم می‌آورند و به آنها می‌گویند که به کوه و کمر بزنند تا در امان باشند و همین گروه ‌از بند بیداد و مرگ حتمی رسته که پیشگامان آزادی ایران زمین می‌گردند بعدها کردان ایران زمین می‌شوند و به قول فردوسی:
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل برش یاد
از سوی دیگر ضحاک قدرتمند که کمر به نابودی نیروهای جوان سرزمین ایران بسته ‌است و همه چیز و همه کس را تحت تسلط و انقیاد خویش دارد از خوابی هراسناک می‌شود. به واقع در اینجا نکته دیگری نیز نهفته‌است و هراس و وحشت بیش از اندازه‌ی ضحاک از یک ‌خواب، پوشالی بودن اقتدار و شکوه قدرت‌های مطلق و استبدادی را به ما می‌نمایاند و نشانگر این است که در پس سخنان قلدرانه‌ و آمرانه و صد البته بسیار پوچ و یاوه‌ی رهبران حکومت‌های سرکوبگر، ترسی عظیم و همیشگی نهفته ‌است. ترسی که ویژگی ذاتی تمامی کسانی است که سزاوار و شایسته‌ی جایی که نشسته‌اند، نیستند. اما ببینیم ضحاک با دیدن یک خواب به چه حال و روزی می‌افتد.
چون از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سربرش یزدان چه راند

در ایوان شاهی شبی دیریاز
به خواب اندرون بود با ارنواز

چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
تا اینکه:
یکایک همین گرد‌ کهتر بسال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال

بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ

همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه

بپیچید ضحاک بیدادگر
بدریدش از هول گفتی جگر

یکی بانگ بر زد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانه‌ی بیستون
این همه ترس و وحشت با دیدن یک خواب. شاید ضحاک از پیش انتظار چنین فرجامی را می‌کشیده ‌است. به واقع «هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت‌»‌. ارنواز که ‌از نعره‌ی ضحاک وحشت زده  از خواب بیدار شده ‌است به ‌او می‌گوید از چه ‌این چنین هراسان شدی تویی که:
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
و ضحاک خوابی را که دیده ‌است برای خورشید رویانش بازگو می‌کند و ارنواز به ‌او می‌گوید که ستاره شناسان را از هر کشوری فرا بخوان تا تو را بگویند روزگارت به دست چه کسی به سر می‌آید و آنگاه که ‌از این راز آگاه شدی، چاره‌اش را بساز و او را بکش. ضحاک از این پیشنها‌د ‌سخت‌ به وجد می‌آید و خواب‌گزاران را از دور و نزدیک به کاخ شاهنشاهی فرا می‌خواند و تعبیر خوابش را می‌خواهد و آنها را تهدید می‌کند که:
گر این راز با من بباید گشاد
و گر سر به خواری بباید نهاد
و اما دانندگان و موبدان که واقعیت خواب ضحاک را می‌دانند از پاسخ دادن به ‌او می‌هراسند زیرا اگر به ‌او حقیقت را بگویند بر آنان خشم می‌گیرد و اگر هم نگویند باز از غضبش در امان نیستند. سه روز در بلاتکلیفی به سر می‌شود و در روز چهارم ضحاک بر موبدان خشم می‌گیرد و آنها را تهدید به دار زدن می‌کند. تا اینکه موبدی دانا‌ و بسیار هوش که زیرک نام دارد گام پیش می‌نهد و ضحاک را می‌گوید:
... پردخته کن سر ز باد 
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد

جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
و نام‌ براندازنده‌ی تخت و بختش را به ‌او می‌گوید:
کجا نام او آفریدون بود
زمین را سپهری همایون بود
و همچنین به ضحاک می‌گوید که فریدون هنوز از مادر متولد نشده‌است. اما هنگامی که به دنیا بیاید  همچون درختی بار و بر می‌گیرد و به مردی می‌رسد آنگاه خواستار تاج و تخت و کلاه خواهد شد و تو را از اریکه‌ی قدرت به زیر خواهد کشید. اما ضحاک که همچون تمامی بیدادگران و خود شیفتگان ‌خویش را مرکز عالم هستی می‌بیند و حتا زشتی‌ها و شر آفرینی‌هایش را نیز خیر محض می‌انگارد با شگفتی می‌پرسد چرا او باید به من کین بورزد و به واقع دلیل دشمنی فریدون با من چیست‌؟ گویی که تمامی بلایایی که بر سر مردم ایران زمین آورده بسنده نیست تا آزاده مردی همچون فریدون او را دشمن بینگارد و‌ بر وی بشورد، و موبد در پاسخ او می‌گوید که کسی بیهوده و بی‌بهانه با کسی دشمن نمی‌شود. تو پدر او‌ و گاوی که برمایه نام دارد و به واقع دایه‌ی اوست خواهی کشت.
اما فریدون به دنیا می‌آید و بالیدن می‌گیرد. او فر شاهی دارد و به جمشید ماننده‌است. حتا گاوی که فریدون از شیر او خواهد نوشید ‌نیز هنگام تولد ‌از گونه ا‌ی دیگر است و به طاووس مانند است و کسی همانندش را به‌یاد ندارد. ضحاک پیوسته در حال جستجو ‌برای یافتن فریدون است تا اینکه روزی ‌چند تن از زوربانانش، آبتین‌ پدر فریدن‌ را می‌یابند و دست بسته نزد ضحاک می‌برند و ضحاک نیز او را می‌کشد. فرانک، مادر فریدون هنگامی که می‌بیند شوهرش را از دست داده سراسیمه راه مرغزاری را در پیش می‌گیرد که برمایه گاوی که قرار است دایه‌ی فریدون شود در آنجا به سرمی‌برد و فریدون را به نگهبان مرغزار می‌سپارد و‌ از او می‌خواهد که ‌از فریدون به نیکی نگه‌داری و مراقبت کند و خود می‌رود و تا سه سال به‌آنجا باز نمی‌گردد. پس از گذشت سه سال فرانک که بیمناک جان فرزند خویش است فریدون را از مرغزار با خود به ‌البرز کوه می‌برد و به مرد عابدی می‌سپارد. از طرف دیگر ضحاک مخفی‌گاه فریدون در مرغزار را می‌یابد اما دستش به فریدون نمی‌رسد، تنها‌ می‌تواند برمایه‌ گاوی که فریدون سه سال از شیر او نوشیده بود را بکشد.
فریدون به سن شانزده سالگی می‌رسد و از نژاد و دودمان خویش می‌پرسد. فرانک به ‌او می‌گوید که فرزند کیست و پدرش را چه کسی کشته ‌است. فریدون کینه و نفرتی بزرگ از ضحاک به دل می‌گیرد. از سوی دیگر روز و شب ضحاک همه در فکر فریدون و بیم او سپری می‌شود. بنابراین برای اینکه بتواند بر ترس خویش غلبه کند مهتران کشور را به کاخ شاهی فرا می‌خواند تا آنان را بر عدالت و درست کرداری خویش گواه بگیرد. محضری فراهم می‌کنند و پیرو جوان از ترس ضحاک بر درستی و داد ورزی او گواهی می‌دهند. تا اینکه بانگی از درگاه شاهی برمی‌خیزد‌ و ستم دیده‌ای فریاد‌ دادخواهی سر می‌دهد. او را نزد شاه دادگستر می‌آورند و ضحاک از وی می‌پرسد از چه کسی ستم دیده‌ای‌؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوه‌ی داد خواه

یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری‌؟
بباید زدن‌ داستان، آوری

اگر هفت کشور به شاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
و بدین گونه کاوه مجلس فرمایشی گواه گیری بر دادورزی ضحاک را به فرصتی برای سخن گفتن از ستم و ظلم او در برابر بزرگان مملکتی تبدیل می‌کند و به ضحاک ‌می‌گوید چرا باید مارانت با مغز سر فرزند من ‌آرام و قرار یابند‌؟ ضحاک فرزند کاوه را بی‌درنگ به ‌او باز می‌گرداند و از او می‌خواهد که بجای این لطف محضر دادورزی او را امضا کند. اینجاست که جرقه‌ای در کاخ استبدادی پوشالی و نئین ضحاک می‌افتد. ‌توافق پنهان، ضمنی‌ و غیر اخلاقی بزرگان و خردمندان خود فروخته مملکت برای نگه داشتن وضع موجود، به خاطر نگاه داشت‌ و یا گسترش منافعشان، در چشم بر هم زدنی به چالش کشیده می‌شود. درست همانند داستان لباس امپراتور اثر هانس کریستین اندرسن. در داستان لباس امپراتور، آن کودک به واقع ندای وجدان جامعه می‌شود و برهنه بودن امپراتور را  فریاد می‌کند و در داستان ضحاک ماردوش این کاوه ‌است که بزرگان و موبدان و در واقع خود فروختگان کشور را خطاب قرار می‌دهد و بانگ بر می‌آورد که:
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو

همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل‌ها به گفتار اوی

نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
کاوه دست فرزندش ‌را به دست می‌گیرد و کاخ شاهی را ترک می‌کند. اطرافیان ضحاک با شگفتی، خموشی و سکوت او را نظاره می‌کنند و به ‌او می‌گویند چگونه به کاوه‌ی بیهوده‌ گوی اجازه‌ی چنین گستاخی را دادی و ضحاک در پاسخ می‌گوید هنگامی که کاوه داخل ایوان شد گویی ‌کوهی از آهن بین من و او سر برآورد و هنگامی از دست ستم و ظلم من دو دستش را بر سر زد شکستی در دلم افتاد‌. کاوه ‌از درگاه شاه بیرون می‌‌رود و مردم پیرامونش را می ‌گیرند و او:
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
به راستی چرا کاوه هنگامی که فرزندش را از کاخ ضحاک بیرون می‌آورد به ‌یکباره هوای شوریدن بر ضحاک را می‌کند؟ و پیش از آن به چنین کاری دست نمی‌زند‌؟ و چرا مردمی که بزرگانشان همه گونه ظلم و فساد  ضحاک را می‌بیینند اما گواهی بر نیکی او می دهند و خودشان حتا کشته شدن جوانانشان  توسط ضحاک را برتافته‌اند و دم برنیاورده‌اند به ‌یکباره و در چشم بر هم زدنی‌ سر به عصیان و شورش بر می‌دارند. ظاهرا جدای از وجود دست تقدیر در سیر وقایع داستان‌های شاهنامه و اینکه برای هر اتفاقی زمانی ویژه وجود دارد که باید فرا برسد. ‌می‌باید به نکته نمادین دیگری نیز در این قسمت توجه کرد و آن هم پی بردن کاوه به پوشالی بودن شوکت و اقتدار ضحاک و ‌حکومت ‌استبدادی و خود محور اوست. کاوه با دیدن ضحاک درمی‌یابد آن چیزی که ‌از ضحاک در ذهن خود ساخته بود تا واقعیت ملموسی که در کاخ با او روبرو شده‌است، فرسنگ‌ها با هم فاصله دارند. به همین دلیل کاوه به محض خارج شدن از کاخ شاهی بر ضحاک می‌شورد و مردم نیز که در انتظار جرقه و بهانه ا‌ی برای شوریدن علیه ضحاک به سرمی‌برده‌اند بدو می‌پیوندند.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
کاوه چرم پاره‌ی آهنگری را  بر سر نیزه‌ای می‌کند و نماد‌ مبارزه در برابر ستم ضحاک قرار می‌دهد و مردم را به هوا داری از فریدون فرا می‌خواند و او را دشمن جهان آفرین قلمداد می‌کند. چرم پاره‌ی آهنگری کاوه رایت تمیز اهورائیان از اهریمنان می‌شود و به واقع؛
بدان بی بها  نا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
و همین چرم پاره ‌است که بعدها نام درفش کاویان به خود می‌گیرد و هر شاهی که بر گاه می‌نشیند نو به نو بدان گوهری می‌افزاید. کاوه با اختر کاویان و یاران هوا خواه فریدون به درگاه ‌او می‌رود و فریدون نیز پس از چندی راهی نبرد با ضحاک می‌شود. فریدون سپاه را به سمت کاخ ضحاک می‌کشد توطئه‌ها را پشت سر می‌گذارد و جان از سوء قصدی که نابرادرانش به قصد کشتن او می‌کنند سالم بدر می‌برد. از اروند رود بی‌یاری رودبانان که ‌از او جواز گذر می‌خواهند، می‌گذرد و با گلرنگ اسب خود به ‌آب می‌زند تا به «‌بیت المقدس‌» یا به تعبیر پهلوانی «‌کنگ دز هوخت» می‌رسد. ایوان کاخ ضحاک سر در سپهر دارد و نمایانگر است که خدای این کاخ با جادوان سر و سری دارد و نمی‌باید در فرو کوفتن او درنگی روا داشت‌. بنابراین کاوه بی‌درنگ به کاخ حمله‌ور می‌شود و نگهبانان را به خاک می‌افکند و پای بر تخت ضحاک می‌گذارد و بتان سیه موی‌اش را از شبستان بیرون می‌آورد و در واقع همه چیز ضحاک را از او می‌گیرد، هم مسند سروری، هم مال و هم ناموس.
خواهران جمشید با شگفتی به فریدون می‌گویند که توکیستی که چنین بی‌پروا به بالین شیر آمدی و فریدون نژاد و سرگذشت خود را برای آنها با‌ز می‌گوید و احوال ضحاک را از ارنواز و شهرناز می‌پرسد و آنها می‌گویند ضحاک برای خونریزی وآدم کشی به هندوستان رفته‌است. در این حین که فریدون بر تخت نشسته و بانوان دربار هم در کنار او جای گرفته‌اند‌. «‌کندرو» گنجور و در واقع امین ضحاک که در زمان نبود او تخت و گنج و سرای را در اختیار دارد وارد سرسرای کاخ می‌شود و می‌بیند که شاهی خورشیدفر بر گاه نشسته و ارنواز و شهرناز هم در کنار او قرار گرفته‌اند. شگفت زده نمی‌شود و به شاهی بر او آفرین می‌گوید و هیچ سخنی بر زبان نمی‌آورد اما همین که ‌از کاخ بیرون می‌رود سراسیمه بسوی ضحاک می‌شتابد و او را از این فاجعه آگاه می‌کند‌. ضحاک نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد‌ و می‌گوید نگران نباش مهمان است و کندرو می‌گوید مهمانی که با گرز گاوسار بیاید و تخت و بخت تو را بر هم بزند تا به حال دیده‌ای‌؟ اگر دوست داری نام چنین کسی را مهمان بگذاری، مختاری. ضحاک می‌گوید که بهتر است که قبول کنیم مهمان است ولی مهمان گستاخی است. کندرو می‌گوید آخر مهمان را چه کاری می‌تواند در شبستان تو و با ارنواز و شهرناز باشد. اینجاست که دیگر ضحاک بر می‌آشوبد و به کندرو می‌گوید که ‌از این پس در دستگاه حکومت من هیچ جایی نداری و پاسخ کندرو بسیار جالب و تامل برانگیز است‌ آنجا که به ضحاک می‌گوید‌:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ‌ایدون گمانم من ای شهریار

کزان تخت هرگز نبینی تو بهر
مرا چون دهی کدخدایی شهر

چو بی بهره باشی ز گاه مهی
مرا کار سازندگی چون دهی
و در واقع کندرو به ضحاک می‌گوید تو خودت پا در هوا هستی و کارت تمام شده با چه قدرتی مرا تهدید به خلع از مقام و منصبم می‌کنی. اما به قول یک ضرب‌المثل مشهور که می‌گوید دیکتاتورها کسانی هستند که تا ده دقیقه قبل از سقوط شان موجه جلوه می‌کنند، ضحاک هم از این قاعده و قرار بر کنار نیست و نمی‌خواهد بپذیرد که‌ خدای پوشالینی که‌ از خود ساخته‌است در حال سوختن می‌باشد. فریدون به ضحاک دست می‌یابد اما او را نمی‌کشد، چرا؟‌ در شاهنامه سروش از عالم بالا می‌آید و فریدون را از کشتن ضحاک باز می‌دارد و به ‌او می‌گوید که هنوز زمان کشتن ضحاک فرا نرسیده ‌است‌.  اما نکته فراتر از این حرف هاست. ضحاک‌ها همیشه و در هر جامعه‌ی و حتا در درون هر فردی هستند و وجود دارند و می‌باید به بندشان کشید. اگر ضحاک به دست فریدون کشته می‌شد، نبرد نیکی و بدی هم به پایان رسیده بود و هستی بر نیستی و شادی بر اندوه و آبادانی بر ویرانی و آزادی بر استبداد و دارنده‌گی بر فقر، چیره شده بود. اما نیک می‌دانیم که چنین نیست و چنین هم نخواهد بود ‌و این نبرد مابین نیکی و بدی معنا و فلسفه‌ی زندگی است و تا انسان‌ها هستند و هستی هست و رود زندگی جاریست، این نبرد تداوم دارد.

کامران تکوک - کرمانشاه 1389