فرهنگ و ادب

فرهاد آزمون

زندگی و آثار صمد بهرنگی

بخش نخست

«صمد بهرنگی با موجهای ارس به دريا پيوست»
بيوگرافي
صمد بهرنگي در تير ماه سال 1318 در يكي از خانه هاي جنوب محله چرانداپ تبريز به دنيا آمد. از سال 1336 معلم روستاهاي آذربايجان شد و يازده سال با عشق تمام در ممقان، قدجمان، آذر شهر، گوگان و آخيرجان درس داد. گذشته از قصه هاي كودكان، كه با بهترين نمونه هاي ادبيات كودك دنيا هم ترازند، مقاله هاي زيادي هم نوشته است. «كند و كاو در مسائل تربيتي ايران و مجموعة مقاله هاي تربيتي او به صورت كتاب و باقي به صورت مجموعه ی مقاله ها منتشر شده است». حاصل تلاش خستگي ناپذير او براي جمع آوري ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دفترهاي فولكور بوده كه تا كنون سه جلد از آن منتشر شده است، شعرهايي كه از شاعران معاصر فارسي زبان ( نيما يوشيج، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، م . آزاد) به آذري ترجمه كرده نمونه قدرت و تسلطش به زبان آذری است. با اين حال نويسنده اي گفته است كه شاهكار او زندگيش بود. بهرنگي معلم، نويسنده و محقق بود. برتر از همه اينها كسي بود كه وطن و مردم وطنش را صادقانه دوست مي داشت. مقالات جالب او در زمينه تعليم و تربيت، قصه هاي خوب او با چاپ های ارزانش براي كودكان روستايي، زندگي پر از شجاعت و مناعتش در يك عمر كوتاه، همه اينها من را بر اين داشت كه در اين پاييز كه بيش از 39 سال از مرگ او مي گذرد يادش را ديگر بار زنده بدارم. صمد بهرنگي در شهريور ماه 1347 به وضع دلخراشي در ارس غرق شد.
چرا صمد براي كودكان مي نوشت؟
قصه هاي صمد در زمينه ادبيات كودكان است، غير از ماهي سياه كوچولو كه از اين قاعده مبرا است و اگر با دقت خوانده شود در لابلاي آن مي توان مفاهيم ديگري را جستجو كرد، صمد از دنياي دروغين، فريبکارانه، و مزورانه ی  بزرگسال ها خسته شده بود. او مي خواست در دنياي پاك، ساده و رنگارنگ  كودكان بنويسد. دنيايي كه داراي هيچ اعتقاد از پيش پنداشته شده اي نيست و هنوز برده ی عادات تکراری نشده است و مانند تخته سياهي است كه پيش از آمدن آموزگار به كلاس پاك و تهي است. به قول دكتر ساعدي "او به آدمهاي شكل گرفته بزرگسال اميد چنداني نداشت. در برخوردهاي مكرر ديده بود كه بچه ها، آمادگي فوق العاده اي براي درك حقيقت دارند." و جلال آل احمد مي گويد: "او كه به سرخوردگي از ما بزرگترها و به نفرت از ما بهتران، به كودكان پناه برد..." صمد بر این باور بود نبايد ادبيات كودك را به تبليغ و تلقين نصايح خشك محدود ساخت. بچه را بايد از عوامل اميدوار كننده ی ساده انگارانه و سست بنياد دور كرد. اميد اگر بر پايه ی شناخت واقعيتهاي اجتماعي باشد شايسته بازگويي است. در جايي ديگر از مقاله ضرورت دگرگوني در ادبيات كودك مي نويسد: "آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچه هايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نمي بينند؟ چرا كه عده قليلی دلشان مي خواهد هميشه غاز سرخ شده و شراب سر سفره شان باشد. آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تحول و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم؟ چرا مي گوييم دروغگويي بد است؟ دزدي بد است؟ چرا نمي آييم ريشه هاي پيدايش و رواج و رشد دروغگويي و دزدي را براي بچه ها روشن كنيم؟ اكنون زمان آن رسيده كه در ادبيات كودكان به دو نكته توجه كنيم و اصولا اين دو را اساس كار قرار دهيم: نكته اول اینکه ادبيات كودكان بايد پلي باشد بين دنياي رنگين بي خبري، رويا، خيال هاي شيرين كودكي و دنياي تاريك و آگاه غرق در واقعيتهاي تلخ و درد آور و سرسخت محيط اجتماعي بزرگترها. كودك بايد از اين پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنياي تاريك بزرگترها برسد. در اين صورت است كه کودک مي تواند كمك و يار والدينش در زندگي باشد و همچون عامل تغيير دهنده ی مثبتي در اجتماع راكد مردم فرو رود. نكته دوم، بايد جهان بيني علمي و دقيق به بچه داد، معياري به او داد كه بتواند مسائل گوناگون اخلاقي و اجتماعي را در شرايط و موقعيتهاي دگرگون شونده و گوناگون اجتماعي ارزيابي كند و صمد بواقع نسبی گرایی را در مسائل اخلاقي مطرح می کند.
حال به بررسي تك تك آثارش مي پردازيم:
عادت از جمله نخستين نوشته هاي اوست که تاریخ آن به زمستان 1338 بر مي گردد. در اینجا معلمي را مي بينيم كه نمي خواهد شبيه ديگران باشد و نمي داند كه چرا معلم شده است. وی به دِهي منتقل مي شود و شرايط بسيار بدي دارد. عـدم وجود حقوق, وضعيت رفاهي مناسب، و وضعيت بد فرهنگي مردم دِه در این اثر به وضوح  نشـان داده مي شود. بازرسي به سر كلاس آقا معلم جوان مي آيد. این جناب بازرس فردی بيسواد است و سؤال هاي مسخره اي مي كند و وظيفه ی مقدسش را به انجام مي رساند. پس از مدتي معلم به همه چيز عادت مي كند. كساني كه كتابِ كَند و كاو در مسائل تربيتي ايران را خوانده اند با مطالعه اين قصه به ياد آن نوشته مي افتند.
اولدوز و كلاغها قصه دختر كوچكي است كه زن بابا دارد و زن بابايش او را اذيت مي كند. او در اتاقی که زنداني شده كنار پنجره مي آيد، كلاغي را لب حوض مي بيند، و با كلاغ دوست مي شود. كلاغ نشسته بر لب حوض شرح دزدي های خود را برای دخترک مي گويد. اولدوز می پرسد: دزدي چرا؟ گناه دارد! كلاغ در جوابش مي گويد: گناه چيست؟ اين گناه است، كه دزدي نكنم. خودم و بچه هايم از گرسنگي بميريم؟ اين گناه است كه نتوانم شكمم را سير كنم.
در جمله هاي بعدي كتاب درد و درمان گفته مي شود: "با اين نصيحت هاي خشك و خالي نمي شود جلو دزدي را گرفت. تا وقتي كه هركس براي خودش كار مي كند دزدي هم خواهد بود." كلاغ يكي از بچه هايش را مي آورد تا با الدوز بازي كند. الدوز با بچه كلاغ سرگرم مي شود و از تنهايي در مي آيد. ننـه كلاغ علت هر كاري را به بچه اش مي گويد اما زن باباي الدوز اينطور نيست. فقط نصيحت هاي خشك، و خالی از معنی را به او گوشزد مي كند. مادر كلاغ به علت خوردن ماهي از حوض خانه اعدام مي شود. بچه كلاغ در زندان مي ماند. روزگار، روزگارِ پريشاني، گرسنگي، نگراني و ترس است. بچه ها ( الدوز و ياشار ) به قدري مهربانند و دل پاكي دارند كه زبان كلاغها را ياد مي گيرند. كلاغها نيز به حق به كمك بچه ها مي آيند. قصه با تلاش بچه ها براي فرار و رفتن به شهر كلاغها ادامه مي يابد. بچه ها با كمك كلاغ ها به شهر آنها مي روند، به جايي كه زن بابا نباشد!
اولدوز و عروسك سخنگو شبيه قصه قبلي است. دختركي بر اثر اذيت و آزار و تنهايي, با عروسكي حرف مي زند. آنقدر از عروسك خواهش مي كند تا به حرف مي آيد. گاوی که دختر به آن علاقه داشته را کشته اند. او بقدري ناراحت است كه شب تا صبح هذيان گفته و صداي گاو در می آورد. گوشت گاو براي خانواده تلخ است ولي براي اولدوز بسيار شيرين! جدال بين بدي و خوبي در داستان وجود دارد. عروسك و ياشار و الدوز به جنگل مي روند. دنياي پاكي است اما مدينه ی فاضله نيست چون طاووس خود پسند در آنجاست. با سارا و عروسك هاي ديگر آشنا مي شود. اخلاق و رفتار مهربان بچه ها عروسك را به حرف آورده است. در تاريكي جنگل، كرم شبتابي را مي بينند كه به سمت آنها مي آيد. و مي گويد: "مـن كــه يك روشنايـــي دارم، چـرا پيش آنهـــا نرم؟" چند دقيقه بعد خرگوش سر مي رسد. كرم شب تاب مي گويد: "رفيق خرگوش، من هميشه مي كوشم مجلس تاريك ديگران را روشن كنم، جنگل را روشن كنم، اگرچه بعضي از جانوران مسخره ام مي كنند و مي گويند با يك گل بهار نمي شود، تو بيهوده مي كوشي با نور ناچيزت جنگل تــــاريك را روشن كني" خرگوش جواب مي دهد: "اين حرف مال قديمي هاست. ما هم مي گوييم هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد، بالاخره روشنايي است" اين جواب بهرنگي است به ياوه گويان كه زندگي و كارش را بيهوده مي دانستند! همكاراني كه از کارهای او تعجب مي كردند. كرم شب تاب با تمام حقارتش چهره اي  بسيار پر معناست. پس با يك گل هم بهار مي شود، قرار نيست در دنياي مهتابي عروسكها فرصتي براي خود پسندي طاووس باشد. پيروزي، به هر حال از آنِ كرم شب تاب است. تلاش او براي روشن كردن جنگل بيهوده نيست. در ادامه داستان زن بابا به عروسك شك مي كند و عروسك را آتش مي زند. اولدوز همچنان مقاومت مي كند. او نمي تواند نا اميد شود، چرا كه بيدادگر هم چنان بر جاي خويش نشسته است. قصه اولدوز و عروسك سخنگو برخلاف قصه قبلي پايان خوبي ندارد.
كچل كفتر باز؛ كچل با مادر پيرش زندگي مي كند. آنها بسيار فقير هستند. كچل صبح ها به صحرا رفته، خار و علف مي كَنَد، پشته مي كُند و به خانه مي آورد. مقداري به بُز مي دهد و مابقي را تَلَنبار مي كند كه در زمستان بفروشد. بعد از ظهرها هم با ده، پانزده تا كفتری که دارد، مشغول است. سوت هم قشنگ مي زند. پيرزن صبح تا شب پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشیند و پشم مي ريسد. مادر و پسر خرج زندگيشان اين جوري در مي آيد. خانه پادشاه روبروي خانه ی آنهاست. دختر پادشاه و كچل عاشق هم هستند. كچل مجهز به نيرويي مي شود. به سراغ پولدارها مي رود. دچار چالش اخلاقی می شود، يك سري سوال براي خودش مطرح مي كند و به نتيجه مي رسد. ثروت حاجي علي چون خودش كار نمي كند براي كچل و ديگران حلال است! از پول كارخانه دارها به فقرا مي دهد. تلاش بيهوده براي نابودي كچل در بين شاه و وزير و كارخانه دارها به جريان مي افتد. در نهایت عاشق و معشوق به هم مي رسند. مسئله ای که در اين قصه عنوان مي شود، نسبي بودن اخلاق است.
پسرك لبو فروش؛ صمد در دِهي معلم است. چند تا كلاس را با هم درس مي دهد. بچه ها كه بيكار هستند به كارخانه حاجي قلي فرشباف مي روند. تاري وردي لبو فروش به كلاس درس مي آيد. صمد با او و زندگيش آشنـا مي شود. تاري وردي درگيريش با ارباب را براي او تعريف مي كند، و اينكه چطور ارباب به خواهرش چشم بد داشته است. فقر مادي و اینکه چگونه ثروت باعث ایجاد قدرت و قدرت موجب تجاوز به مـال و نـاموس ديگران می گردد، در قصه ديده مي شود.
سرگذشت دانه برفي؛ داستانی علمي براي كودكان است. دانه ی برفي سرگذشت خود را از وقتي كه قطره آبي بوده و تبديل به دانه ی برفي شده شرح مي دهد.
پيرزن و جوجه طلايي اش نام قصه ديگري از صمد است. پيرزني كه از دارِ دنيا فقط یک جوجه ی طلايي دارد. در این داستان عنكبوتي که در گوشه ی ديوار لانه دارد و جوجه طلايي را دشمن خود مي داند پيرزن را تحريك مي كند تا جوجه را ازمیان بردارد. در نهايت این عنكبوت است که كشته مي شود و همه چيز به خوبي پايان مي يابد. با خواندن اين داستان انسان به ياد جمله ی شيطان رفته تو پوستت! مي افتد.
دو گربه روي ديوار؛ دو گربه بر روي ديوار دعوا مي كنند. درگيري زياد مي شود و سرانجام آب سردي بر رويشان ريخته مي شود و فرار مي كنند. در قصه ی دو گربه روي ديوار، خيلي صريح و پوست كنده نشان مي دهد كه آدمهاي نيازمند نبايد وقتشان را به ستيزه بيهوده با هم تلف كنند و هشدار مي دهد اگر سرِ هيچ و پوچ خود به جان خود بيفتند، از تعدي زور گوها در امان نخواهند بود.
سرگذشت دمرول ديوانه سر؛ در ميان قوم اوغوز پهلواني به نام دمرول ديوانه سر، بر روي رودخانه ای که  خشك شده است پلي درست كرده و تمام كاروانها و رهگذاران را مجبور مي كرده كه از روی  پل بگذرند. اگر کسی از جاي ديگري برود كتك حسابي نوش جان مي كند. ناگهان صداي گريه اي را مي شنود و علت آن را مي پرسد. مي فهمد كه خداوند به عزرائيل فرمان داده تا جان جوانی را بگيرد. از این پس او مي خواهد با مرگ و عزرائيل بجنگد و آنها را از ميان بردارد. در اين افسانه نشان داده مي شود اگر انسانها همديگر را دوست داشته باشند و خوشبختي خود را در خوشبختي ديگران جستجو كنند، حتي مي توانند بر عزرائيل غلبه كنند و به شادي و خوشبختي دسته جمعي برسند.
افسانه ی محبت؛ دختر پادشاهي در اوج ناز و نعمت زندگي مي كند. تا جايي كه براي الك و دولك درست كردن جهت دختر، زرگري جان خود را از دست مي دهد. دخترک نوكري هم دارد به اسم قوچ علي. قوچ علي عاشق دختر پادشاه است و هيچ عيبي در اين كار نمي بيند. دختر پادشاه پس از دانستن اين موضوع سخت او را مورد موأخذه قرار مي دهد. قوچ علي را بيرون مي كنند. سالها مي گذرد و غرور و خود پسندي دختر بيشتر مي شود و همه را از خود دور مي كند. کار او به جایی می رسد که تنهاي تنها شده است. بي خوابي به سراغ دختر مي آيد و مريض مي شود. هيچ حكيمي نمي تواند دردش را درمان كند. حكيم پيري مي گويد تنها علاج او خواندن افسانه محبت است.
قوچ علی برای گفتن افسانه محبت بر بالين دختر حاضر مي شود. تمام سرگذشت خود و دختر را مي گويد و تلاش هفت گانه ی برادراني كه مي كوشند به ياري دستهاي هنرمندشان به هفت دختر عموي زيبا برسند را برای او تعریف می کند و می گوید: مگر نه اين است كه ارزش آدمي جز به دستهايش نيست. آنها روزها آهنگري مي كردند و شبها مخفيانه در زيرزمين شمشير مي ساختند. پادشاه اسلحه سازي را قدغن كرده بود. اما مردم شهر شمشير لازم داشتند.
زمستان را منتظر مي مانند، زمستان سختي است كه لاله ها را در تخم مي كُشد و تنها يك لاله باقی مي ماند. اگر این لاله خونش را ايثار نكند، ديگر هيچ لاله اي در پاي تپه نخواهد روئيد كه راهنماي هفت برادران شود و هم اوست نخستين قرباني محبت عروس كوچكترين برادر. مردم بايد لاله را بعد از اينها هم ببينند. لاله ی زيبا بلاگردان تمامی لاله ها مي شود. قرباني هفت خواهر و هفت برادر و خاك. موفقيت كامل وقتي نصيب قوچ علي مي شود كه دختر پادشاه دست از آلودگي موقعيت و مقام خود مي شويد و به همراه قوچ علي به سوي پايين ترها، پاك ترها و با محبت ها پرواز مي كند. قهرمان اين تحول، لاله كوهي است كه خونش را به خاك بخشيد و در آخر می شود به این نتیجه رسید که  زندگي بدون محبت و عاطفه هيچ است.
يك هلو و هزار هلو؛ در كنار ده فقيري، باغ بسيار بزرگ و آبادي قرار دارد. دو تا درخت هلو توي باغ هستند كه يكي كوچكتر و جوانتر است. در همان نگاه اول ديده مي شود كه هر دو از يك جنس اند. درخت هلوي بزرگتر هر سال هلوي درشت گلگون مي دهد و درخت كوچكتر هر سال تقريبا هزار گل باز مي كند، اما يك هلو نمي دهد. باغبان هر كاري از دستش بر مي آيد انجام مي دهد اما بي فايده است. هلو سرگذشت خود را شرح مي دهد. او به همراه هلوهاي ديگر چيده شده و براي ارباب برده شده است اما در راه به زمين مي افتد. پولاد و صاحب علي به باغ مي آيند. هلو را مي بينند، می خورند و هسته اش را مي كارند. براي كشتن مار و خاك كردن در پاي درخت كوچك به دره ماران مي روند. مار، صاحب علي را مي زند و او مي ميرد. درخت هلو تصميم مي گيرد كه ديگر هيچ هلويي ندهد. در اين قصه, صمدتضاد طبقاتي، فقر و درد و رنج را به مردم نشان مي دهد.
بیست و چهار ساعت در خواب و بيداري؛ بیست و چهار ساعت از زندگي پسري است كه از آبادي به همراه پدرش به تهران مي آيد. آنها در جستجوي نان هستند، تا لقمه اي گير بياورند و بين خود و بچه ها ی بازمانده در ولايت تقسيم كنند. چند نفر از هم ولايتي هاي آنها به تهران آمده اند يكي پرتقال فروشي و ديگري يخ فروشي كرده است. پدر لطيف نيز چرخي گير مي آورد و دستفروشي مي كند. لطيف دل به شتري مي بندد كه بيرون درِ مغازه اسباب بازي فروشي، لب پياده رو گذاشته اند. علاقه لطيف به شتر و دست يافتن به آن آنقدر زياد است كه شب در خواب مي بيند كه شتر آمده و او را به گردش و تفريح دعوت مي كند. كجا؟ در يكي از ويلاهاي شمال شهر، صاحب ويلا كجاست؟ با دست و بال بسته توي زير زمين افتاده است! ميهماني برپا مي شود، همه عروسكهاي پشت ويترين كه دوستان لطيف هستند و او هر روز به آنها سر مي زند، خُرد و كلان در اين بزم شركت مي كنند و مي خواهند كه لطيف شبي ازعمرش را سير بخورد و سير بياشامد و خوش بگذراند. اما لطيف سير نمي شود. چون انگار در خواب يك شبه ناچار است تمام گرسنگي هاي بيداريش را جبران كند. "پس چرا سير نمي شوم؟ چرا دارم خيال مي كنم دلم مالش مي رود؟" خاكي از دم جاروب سپور برمي خيزد و او را از خواب بيدار مي كند. بالاخره پدر لطيف از كسادي بازار به اين نتيجه مي رسد كه به ولايتش باز گردد. اما لطيف دلش آرام نمي گيرد و مي خواهد يكبار ديگر شترش را ببيند. اما اين زماني است كه دختري همراه پدرش براي خريدن شتر آمده اند. لطيف توي در مي ايستد و جلوشان مانع مي شود. او را پس مي اندازند و شتر را توي ماشين مي گذارند، لطيف به ماشين مي چسبد، ماشين راه مي افتد، دستي كه بايد دست صاحب فروشگاه باشد، از پشت سر او را مي كشد و لطيف به زمين مي افتد و پوزه اش خوني مي شود. گريه اش مي گيرد و آرزو مي كند كه "كاش آن مسلسل پشت ويترين مال من بود!" خاموشي صمد بيدار و آگاه  يا خشم و نفرت او.
كور اوغلو و كچل حمزه؛ سرگذشت پهلوان جوانمردي به نام كوراوغلو است. نامش قبلاً روشن بوده و پدرش ايلخي بان، حسن خان بوده است، و در تربيت اسب مثل و مانندي ندارد. حسن خان ثروتمند و ظالم است. همه خانهاي ديگر و حسن خان زير نظر خان بزرگ كه اسمش خودكار است مي باشند. پدر کوراوغلو بر اثر پيشنهاد دو اسب به نامهاي قيرات و دورآت به يكي از دوستان حسن خان، به دستور او کورمی شود و چشم هايش را از دست مي دهد. او به عنوان تنها خواسته اش دو اسب را از خان مي گيرد و سر به كوه و بيابان مي گذارد. اسبها بر اثر تربيت سخت، بسیار تنومند مي شوند. فكر انتقام در سرِ پدرِ روشن است. روشن پهلوانان زيادي را جمع مي كند و محل آنها كه چنلي بل نام دارد، پناهگاه ستمديدگان و آزادي خواهان و انتقام جويان مي شود. شعار آنها همه چيز براي همه كس است. قشون خان بزرگ چند بار به چنلي بل حمله مي كند اما هر بار سخت تار و مار مي شوند. آن دو اسب باعث قدرت كوراغلو هستند. خان بزرگ و نزدیکانش تصميم مي گيرند كه کسی را به چنل بل بفرستند تا قيرات را بدزدد. كچل حمزه اين كار را انجام مي دهد و در مقابل دختر خان را مي خواهد. كوراوغلو را گول مي زند و اسب را از او مي دزدد. كوراوغلو در واقع چوب صداقتش را مي خورد و پس از این واقعه بسيار غمگين مي شود.
خودش به دنبال اسب مي رود، در قصر خان، خودش را عاشق جا مي زند و اسب را به دست مي آورد. در اين قصه از آزادگي و مبارزه و دوستي و انسانيت و برابري سخن به میان می آید.
تلخون؛ با شعر زيباي مهدی اخوان ثالث شروع مي شود:
"من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است،
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟"
 تلخون شبيه هيچ يك از شش دختر ديگر مرد تاجر نيست. دختران ديگر در فكر خوشگذراني و شهوت راني و عيش و نوش هستند. تاجر به شهر مي رود و هر يك از دختران چيزي از او مي خواهند. تنها تلخون است كه تقاضاي ديگري دارد. او دل و جگر مي خواهد. او چشم براه چيزي است كه بالا تر از نيازهاي ديگران است. مرد تاجر دل و جگر پيدا نمي كند. آهي از ته دل مي كشد و آه در مقابل به دست آوردن دختر به تاجر دل و جگر مي دهد. بقيه ی قصه بسيار شبيه افسانه ها مي شود و مسائل مختلفي براي تلخون پيش مي آيد. تلخون به دنبال مردي است كه با همه مردان ديگر فرق دارد.
بي نام؛ زني كه به بهانه هاي مختلف شوهرش را به بيرون از خانه مي فرستد با مرد جوان شيك پوشي رابطه دارد. آنقدر مرد را به دنبال نخود سياه مي فرستد كه داستان بطرف هجو تمسخر آميزی پيش می رود. با خواندن اين قصه و مسائل مختلفي كه براي مرد پيش مي آيد انسان به ياد آدمهاي بي هويت مي افتد و نهایتاً کاربه جایی می کشد که  مرد حتي اسم خودش را هم فراموش مي كند!
آدي و بودي؛ قصه مرد و زني است كه مي روند به دخترشان سر بزنند. پول و غذايشان را در جايي پنهان مي كنند، و همه چيز را به درويش محله شان مي گويند. در خانه دخترشان دردسرهايي ايجاد مي كنند. بعد که به خانه مي آيند  مي بينند از پول و غذا خبري نيست. آنها آدمهاي ساده اي هستند كه ناداني زندگيشان را تباه می کند. در این داستان دنياي نيرنگ و حقه بازی آدمها به خوبي نشان داده مي شود.
به دنبال فلك؛ مردي بيچاره كه به دنبال سرنوشت خويش است. در راه به گرگ و پادشاه و ماهي گنده بر مي خورد. آنها نيز از او مي خواهند كه علت دردهايشان را از فلك بپرسد. به فلك مي رسد و علت همه مشكلات را مي پرسد و در نهايت چون آدم احمقي است توسط گرگ خورده مي شود.
بز ريش سفيد؛ قصه حيواناتی است كه گَر شده اند و صاحبانشان آنها را رها كرده اند. آنها با هم دوست مي شوند و پيشامدهايي با گرگها برايشان پيش مي آيد و در آخر همه به خانه هايشان مي روند.
پوست نارنج؛ آخرين نوشته صمد بهرنگي است. مردادماه 1347 صمد در دهي معلم است. مادر يكي از شاگردانش مريض است. دوا و جوشانده داده اند خوب نشده، سفارش شده كه اگر دم كرده پوست نارنج را بخورد خوب ميشود. معلم صبح روز شنبه با نارنج از شهر بر مي گردد. "دم كرده پوست نارنج براي دل درد خوب است اما كدام دل درد؟" مادر صاحبعلي مرده و صاحبعلي علت مرگ او را معلم مي داند. دنياي معصومانه كودكان، فقر و بي دوايي و رنج مردم در اين قصه ديده مي شود.
قصه هاي صمد كه باز نويسي شده اند، عبارتند از: قصه آه، گرگ و گوسفند، موش گرسنه. گرچه قصه هاي آدي و بودي، به دنبال فلك و بز ريش سفيد نيز جزء همين دسته اند.
ماهي سياه كوچولو؛ منسجم ترين و بهترين قصه صمد است. تا جايي كه نظر سخت گيرترين منتقدان ادبيات كودك را به خود جلب كرد. قصه ماهي سياه كوچولو قصه ايست نمادين كه از زبان حيوانات بازگو شده و گويي براي بزرگترها نيز مي باشد. قهرمان قصه به نوعي از روزمرگي زندگي خسته شده است و در جستجوي زندگي معنادارتري مي باشد. عمر كوتاه و يگانه را نمي توان به بيهودگي گذراند. نگاهي به عالم بزرگترها بیاندازیم: برخاستن، اتوبوس، هشت ساعت كار، غذا، استراحت، خواب، سه شنبه، چهار شنبه، و به همين روال.
لحظه ی فهميدن پوچي، لحظه ی آگاهيست، و آگاهي زائيده درد است. سه خصوصيت ماهي سياه كوچولو تفكر، آگاهي و اراده است. شخصيت و سرنوشت به نحوي جبري و اجتناب ناپذير تا به آخر تابع اين خصائل اند. سرگذشت ماهي سياه كوچولو، سرگذشت عصيان آگاهانه است. در مقابل اين عصيان و اراده براي تغيير، مسير زندگي يكنواخت و برو بيايي هر روزه. مادرش مثل همه ی ننه هاي محافظه كار و مصلحت انديش، براي انصراف ماهي سياه کوچولو تلاش می کند. نزاعي بين مادر ماهي سياه و ماهي سياه در مي گيرد که در واقع نزاع بين دو نسل است. نسلي كه در نتيجه گذشت زمان به نوعي سكون فيلسوف مآبانه ی قلابي رسيده و نسلي كه در حال جوشش است. اما با همه كاركشتگي و فلسفه بافي، در مقابل يك تلنگر منطقی، موهايش سيخ مي شود. اگر به جاي ماهي سياه كوچولو با آن مشخصات، ماهي فهميده ی ديگري بود، همين قدري كه طرف را در مباحثه محكوم كرده است، راضي مي شد، و با نوعي احساس غرور راه مي افتاد تا زندگي محكوم روزمره اش را باز تكرار نمايد. منتها با وجدان آرام و خيال راحت ولي ماهي سياه از اين دسته ی نصفه كاره فهميده و كوتاه بيا نيست. "من ميخواهم بدانم كه راستي زندگي يعني اينكه تو يك تكه جايي بروي و برگردي و ديگر هيچ!" نمي خواهد عمرش مانند ديگران تلف شده و از همه چيز شكايت كند. معمولاً اگر حركتي برخلاف عقايد رايج است او را متهم مي كنند. "تحت تاثير افكار مضر اون حلزونه ست." ماهي سياه كوچولو هنوز نمي داند چه چيزی را مي خواهد ولي در عوض مي داند كه اين وضع را نمي خواهد. در جستجوي حقيقت است اما به راستی  حقيقت چيست؟ هر چه هست، آنچه كه در اطرافش مي بيند نيست. بايد حركت كرد...
تيپ نويني كه بهرنگي معرفي مي كند، به وضوح براي افكار امل و درجا زننده غير قابل فهم است. اما او بي توجه به اين زمينه فكري و بي آنكه دست و پايش بلرزد، معيارها و ضابطه هاي جا افتاده را به هم مي ريزد. تيپ نويني خلق مي كند كه خصلت برجسته اش شهامت و جسارت است، شهامت و جسارت انقلابي، اين شهامت نتيجه اش انرژي خلاق است كه از راه آگاهي و اراده بدست مي آيد. چه زيبا در قصه، شناخت و عدم ترس را نشان مي دهد. آگاهي كه از طريق انديشه و تجربه بدست مي آيد، کسانی كه در يك بركه ساكن وول مي خورند ادعاي اصالت و نجابت دارند. معتقدند كه خوشگل تر از آنها پيدا نمي شود. همان هايي كه با همه ادعاي اصالت، حتي اسمشان هم مال خودشان نيست. ولي خيال مي كنند محور عالم وجودند. موجودات از خود راضي، متشكر و مغرور.
مادر كفچه ماهي ها و قورباغه، مظهر خصلت دو گانه خرده بورژوايي با دست پس زننده  و با پا پيش كشنده اند. آنكه مي تواند هم در آب باشد و هم در خشكي مجسمه ادعا و تحقير كننده ديگران است. "صد تا از ايـن عمرها بكني باز هم يك قورباغه نادان و درمانده بيشتــر نيستي". خرچنگ با همه عوام فريبي و چرب زباني موفق نمي شود ماهی سياه را حتي يك لحظه فريب دهد. ماهي در اين دشمني استوار است و از خرچنگ نفرت دارد. به دنبال ماهي سياه كوچولو جلو مي رويم و با مارمولك که مظهر عقل و دانايي و هوش است، آشنايي پيدا مي كنيم. او روشنفكري است كه خطرات و راه مبارزه با آنها را به او ياد مي دهد. آگاهي ماهي سياه افزايش پيدا مي كند و برايش سوالات جديدي مطرح مي شود. "راستي اره ماهي دلش مي آيد هم جنسان خود را بكشد و بخورد؟".
مارمولك خنجري به ماهي سياه مي دهد. آموختن در حين حركت و به كار بردن آموخته ها براي جلوتر رفتن، يكي ديگر از خطوط مشخصه اصلي داستان ماهي سياه كوچولو است. حالا ماهي سياه كوچولو راه مي افتد و در هر قدم چيز تازه اي مي بيند و تجربه تازه اي مي اندوزد. آهوي تير خورده، لاك پشت هايي كه زير آفتاب چرت مي زنند، كبكهايي كه در دره قهقهه مي زنند. يك دسته ماهي ريزه مي بيند. همه مايلند با ماهي سياه راه بيفتند و به آخر رودخانه بروند ولي در ذهن همه شان از مرغ سقا مي ترسند. "اگر مرغ سقا نبود، با تو مي آمديم، ما از كيسه مرغ سقا مي ترسيم". اين بيان يك واقعيت اجتماعي است، احساس حقارت بر مبناي القاي ترس! گذر ماهي كوچك و ناشناس در اين روان شناسي ترس بر محيط مستولي است. در میان دسته ماهی ریزه ها شكاف ايجاد شده و تعدادي از ماهي ريزه ها به دنبال او مي روند. تمام صحنه شب و گفتگوي ماهي سياه كوچولو با ماه براي اين است كه يك بار اين مطلب گفته شود، که آدمها هر كاري دلشان بخواهد مي كنند، و يك بار ديگر عامل اراده در پيروزي بر محال و غير ممكن برجسته مي شود. ماهي سياه در جواب ترس آنها مي گويد: "شماها زياد فكر مي كنيد، همه اش كه نبايد فكر كرد، راه كه بيافتيم ترسمان به كلي مي ريزد".
ترس ناشي از بي حركتي است، حركت كنيم ترسمان مي ريزد.
همه به كيسه مرغ سقا مي افتند.
هميشه در مقابل رويارويي با خطرات است كه طبيعت و جوهر واقعي هر كس مَحَك مي خورد و عيار خلوصش معلوم مي شود. آنها كه خيال كرده بودند راه دريا، راه خانه ی خاله است، در برخورد به اولين خطر واقعي پس ميزنند، اظهار عجز مي كنند، به تضرع و زاري مي افتند، و به قيمت لو دادن و قرباني كردن سرسخت ترين همراهانشان (ماهي سياه کوچولو) از دشمن خونخوار طلب بخشايش مي كنند. "حضرت آقاي مرغ سقا ما كه كاري نكرده ايم، ما بي گناهيم، اين ماهي سياه كوچولو ما را از راه بدر آورد...". ماهي سياه با قاطعيت مي گويد: "ترسوها! خيال كرده ايد اين مرغ حيله گر معدن بخشايش است، كه اينطور التماس مي كنيد" و وقتي كه در جواب ماهي سياه مي گويند: "تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گويي" مرغ سقا مي گويد: "اين ماهي فضول را خفه كنيد تا آزادي تان را بدست آوريد". ديگر عقل نيمه كاره شان هم از كار مي افتد: "بايد خفه ات كنيم ما آزادي مي خواهيم" اما با تهديد ماهي سياه روبرو مي شوند. در آخر مرغ سقا همه ماهي ريزه ها را مي خورد و ماهي سياه با خنجرش كيسه مرغ سقا را پاره مي كند. ماهي سياه بالاخره به دريا مي رسد، و از چنگ اره ماهي مي گريزد.
فلسفه ماهی سياه کوچولو را اينگونه می توان تفسير کرد: "مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد. اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم، كه مي شوم، مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد".
گرفتار مرغ ماهي خوار مي شود. در شكم مرغ ماهي خوار به ماهي ريزه اي برخورد مي كند و او را مورد بازخواست قرار مي دهد. به فكر نجات ماهي ريزه است، و وقتي براي اولين بار اين سوال برایش مطرح مي شود كه "پس خودت چي؟" جواب مي دهد: "فكر مرا نكن من تا اين بدجنس را نكشم بيرون نمي آيم!" و بالاخره هم مرغ ماهي خوار را مي كشد. او از اين پس جزئي از حيات هر ماهي آزاد شده اي است كه به دريا مي رسد. او ديگر تنها يك ماهي آزاد نيست. او خود جزئي از آزادي شده است. قصه ماهي سياه به آنجا ختم مي شود كه: "ماهي سرخ كوچولويي هر چه كرد خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فكر دريا بود چون مهم اين است كه  زندگي من چه اثري "… .

 

ادامه دارد...