عمومی

قلب من تقدیم به نجات دهنده ی قلب رئیس جمهور فرانسه

 

آن روز كه آمبولانس ها آژيركشان از خيابان شماره 6 شانزه ليزه به بيمارستان ِ سن پتيه رسيدند تا قلبِ  ژاك شيراك، رئيس جمهور سابق ِ فرانسه، را در دستان ِ شفا بخش دكتر ايرج گنج بخش قرار دهند؛ در سرزمين من چه خبر بود؟
صدها قلب خسته در پشت درب های بسته، منتظرآقایان دكتر بودند كه از شنيدن خبر پيروزی يك پزشك ايرانی ِِ در غربت، احساس غرور كردند و با دلی شكسته برايش دعا كردند.
 من از سخاوت اين مردم مظلوم، كلافه شدم، چرا كه خودشان از تبار مستحقانند كه بايد دست طبيبي مهربان بر سرشان نازل گردد!
حال، جناب دكتر گنج بخش! آن روز كه پس از چهار ساعت عمل جراحی، توانستی آقای  ژاك شيراك رئيس جمهور سابق فرانسه را به زندگی جديد برگردانی؛ در آن لحظات غرور آفرين به چه  می انديشيدی؟
آيا قلب های خسته ی سرزمينمان كه برايت دعا می كردند،  خاطرت هست؟
آيا مردان و زنان مغرور سرزمين من كه در مقابل هزينه ی كمر شكن دارو و درمان، غرورشان شكسته شد و نامشان نيز بر باد رفت، خاطرت هست؟
جناب دكتر، من شنيده ام كه 380 عمل قلب انجام داده ای؛ آيا تا به حال قلب شكسته ی يك پدر مغرور را درمان كرده ای؟
آيا تا به حال قلب يك مادر دل سوخته را جراحی كرده ای؟ مادری خسته،  كه فقط به خاطر التماس فرزندانش می خواهد زنده بماند اما  هزينه ی  سنگين پزشكی، اين فرصت طلايی را از او می گيرد؟
راستی! جناب دكتر، هزينه ی عمل جراحی قلب يك جوان عاشق چه قدر می شود؟
خيلی؟ خيلی زياد؟ مهم نيست! چون ما ثروتمنديم، همه چيز داريم: پول، نفت، طلا و خيلی چيزهای ديگر! مگر تمام اين ها برای سلامتی انسان نيست؟ ای كاش بتوانم تمام اين دارايی هايم را به خدمت انسان بياورم، آن وقت با غرور تمام تو را به وطن دعوت خواهم كرد!
جناب دكتر، راستی! از بيمارانت طلب پول می كنی يا اينكه به شادابی و سلامتیشان می انديشی؟
اما من در دوران كودكی شنيده بودم كه لبخند رضايت بخشِ همراهان بيمار،  بهترين پاداش برای هر پزشك  است و خبر سلامتی بيمار نيز زيباترين مژده هاست!
جناب دكتر، حرف دلت را بگو! آيا رنجيده ای؟
من يك معلم هستم از ايل كلهر،‌ تنها سرمايه ام يك قلب خونين است كه آن هم زخمی نگاه های بی ريای دانش آموزانی است كه از مذاهب و ايلات و اقوام مختلف آمده بودند و بسيار صادقانه باورم كردند و مهرشان را در قلبم ريختند و من نيز اين قلبِ عاريتی را با تمام مهرش به تو تقديم می كنم تا شايد تاوان تمام جفا ها شده باشد و تو نيز از سر مهر، نگهبان قلب های خسته ی سرزمين من گردی.
جناب دكتر، شنيده بودم كه در سال 1332 در روستای بلوردی بيستون به دنيا آمدی و دوران كودكی و نوجوانی را در روستای چقاميرزای كرمانشاه سپری نمودی و به همين خاطر من به همراه پدرم كه قلبی مهربان دارد به چقاميرزايی رفتيم كه امروز تقريبا در وسط شهر قرار دارد.
آثاری از روستای قديم به جا مانده بود كه اين را از پدرم شنيدم. او گفت: «محله ی دكتر عوض شده است، شايد خودش هم عوض شده باشد!» اما بچه های معصومی كه از كوچه های به جا مانده از محله ی قديم به طرف ما می دويدند آن چنان بوی گرد و خاك كوچه ها را به مشامم رساندند كه باورم شد نفس كشيدن در زادگاه دكتر، قوت قلب است و گفتم: «دكتر خواهد آمد!»

كرمانشاه
5/4/1387