عمومی

مجرم کیست؟

 

هجوم بی رحمانه ی گرانی و درآمد كم، منوچهر، راننده ی با صفایمان را كلافه كرده بود؛ با زحمتِ بسیار خودش را از كوچه ها و خيابان های حادثه ساز و ترافيك وحشی شهر به خانه رساند. همسرش مژگان، بی خبر از  بی رحمی  بازار و بی شرمی ترافيك، شوهر شرمسار و دل خسته اش را بازخواست كرد: «چرا به فكر خريد يك خانه  نيستی؟»  منوچهر كه هنوز خسته ی كار بود و نامهربانی روزگار، روح مهربانش را نامهربان ساخته بود، بی خبر از مشكلات عاطفی مژگان، بر سرش فرياد زد: «تو هيچ وقت به فكر من نبودی!» غافل از اينكه مژگان بيمار بود؛  يك بيمار دل شكسته و هنوز دلتنگ مرگ زود هنگام مادرش!
جنجالِ ناخواسته ی اين زن و شوهر خسته، نرگس كوچكشان را از خوابی بی ريا،  بيدار كرد و او هراسان به سویشان دويد.
گویا امروز غول ترافيك و ابليس فقر و گرانی،  قلب مهربان منوچهر را ربوده بود؛ در حالی كه  بغض آلود، از چشمان اشكی همسرش مژگان و نگاه معصوم نرگسش جدا می شد، ماشين را روشن كرد و به سوی مقصدی نامعين پيش رفت تا از خشونت خانه و خانواده به خيابان های شلوغ و خشمگين شهر پناه ببرد.
مدرسه ی راهنمایی پسرانه ی دولتی تعطيل شده بود. دانش آموزی وحشت زده كه از دست مزاحمان همكلاسی اش گريخته بود سراسيمه وارد خيابان شد و درست مقابل موتور سواری نوجوان واقع گشت كه به سرعت  به طرفش می آمد؛ وسط خيابان چاله ای بود كه موتور سوار از ترس افتادن در چاله و فرار از برخورد با دانش آموز فراری، مسيرش را عوض کرد و به  طرف اتومبيلی گريخت كه راننده ی  بخت برگشته اش، منوچهر بود. او كه بی خبر از همه چيز فقط به چشمـان اشـكی مژگـان و نگاه معصومانه ی دختر مظلومش می انديشيد يك مرتبه از چنگال وجدان، بيرون پريد و بسيار ماهرانه از برخورد با موتورسيكلت جلوگيری كرد  و بدون اينكه بداند چه می كند ماشين را به سمت راست كشاند و زنِ خسته و نگون بختی  را كه منتظر تاكسی بود زير گرفت.
مردم جمع شدند. پليس هم آمد. نه موتور سواری بود،  نه چاله ای! نه دانش آموزی كه از دست مزاحمانی گريخته باشد، نه چشمان اشكی مژگان، نه نگاه معصومانه ی  نرگس كوچک و نه ابليس فقر و گرانی و نه درخواست عاجزانه و پرخاشگرانه ی مژگان برای داشتن يك خانه ی كوچك و نه خيلی چيز های ديگر...!
فقط جنازه ی يك زن بی گناه وسط خيابان و دست بندی آهنين در دست قاتلی به نام منوچهر.
روز ها گذشت...
رييس پليس شهر هم از همان خيابان گذشت و شهردار شهر هم، از محل كارش بر می گشت. يكی از مسئولين  فرهنگي شهر، بسيار آرام و با وقار، همراه با فرزند نازنينش از مدرسه ي غير دولتی بيرون آمد. همسر مهربان و روانشناسش نيز در داخل ماشين منتطر بود.
موتور سواری نوجوان در حالی كه دو كيسه ی  برنج، ترك موتور داشت از آن خيابان عبور كرد.
زنگ مدرسه ی راهنمايي پسرانه ی دولتی هم نواخته شده بود؛ چند دانش آموز مزاحم در پی يك دانش آموز می دويدند.
يك دستگاه ماشين سنگين كه پر از كيسه های برنج بود جلو فروشگاهی  توقف كرده بود و جا را آنچنان برای عبور و مرور ماشين ها، تنگ كرده بود كه تمام خيابان در ترافيك نشست؛ از همان ترا فيك های وحشی و بی شرم! مژگان نيز دست دخترش  را گرفته و كنار خيابان منتظر بود.
ماشينی توقف كرد. در حالی كه دست كوچك نرگس را از شدت بغض می فشرد، صدا زد: زنــــــدان...!
راستی منوچهر می تواند يك قاتل باشد؟
اگر يكی از حوادث بالا اتفاق نمی افتاد يا اينكه شكل اتفاقات تغيیر می كرد؛ پايان حكايت چگونه بود؟
مثلا اگر دانش آموزان  با يك نظم خاصی از مدرسه خارج می گشتند يا اينكه ماموری از طرف شهرداری می آمد و رانندگان را راهنمايی می كرد تا داخل  چاله ی خيابان نيفتند و يا مثلا پليس راهنمايي مانع عبور موتور سواران نوجوان می شد و يا هنگامی كه منوچهر خسته و عصبی به خانه بر می گشت؛ خبر ارزانی اجناس را می شنيد يا مژده ی خريد يك خانه را به همراه می داشت و يا اينكه  قبل از اعـتراض همسر خسته اش مژگان، دختر كوچكش نرگس به استقبالش می آمد و آنگاه فقط يك لبخند و يك بوسه ی شيرين علاج همه ی خستگی های منوچهر بود.
اما دريغ از يك بوسه ی به هنگام و به موقع كه می توانست تمام نامهربانی ها ی روزگار را از دلِ خسته اش  بزدايد و دريغ از يك بوسه!
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها «حافظ»        

كرمانشاه
1/3/1387