گزارش فعالیت های کانون

گزارش مراسم بزرگداشت زنده یاد رضا سید حسینی

به کوشش کامران تکوک

روز پنج شنبه، هفتم خرداد ماه هشتاد و هشت، مراسم بزرگداشتی برای مترجم و نویسنده بزرگ و تازه درگذشته ی معاصر، «رضا سید حسینی»، در محل کانون مهر کرمانشاه برگزار شد. در این مراسم کامران تکوک ضمن تشکر از شرکت کنندگان ابتدا کتاب شناسی استاد سید حسینی را برای حاضرین خواند و سپس از آقای «محسن اخوان گوران» دعوت کرد تا نوشتاری را که از خاطرات پنجاه ساله ی او از رضا سید حسینی حکایت داشت برای حاضرین قرائت کند. سپس استاد گرانمایه، شاعر بزرگ معاصر، «علی اشرف نوبتی (پرتو)» شعر زیبایی که عنوان آن را مرثیه ای برای همه کس و هیچ کس نامید، برای حاضرین خواند. پس از ایشان خانم «مریم اخوان گوران» سوک سروده ای را که در رثای زنده یاد رضا سید حسینی سروده بود برای حضار قرائت کرد.
سخنگوی بعدی این جلسه استاد «یدالله عاطفی» بود که به بیان عناوین برخی از ترجمه ها و کارهای ادبی رضا سید حسینی و فرازهایی از زندگی او پرداخت. سپس «مهرداد تیمورپور» شعری را که «مهدی فیروزان»، دوست و همکار آن زنده یاد، در رثایش سروده بود برای شرکت کنندگان در این نشست خواند. آخرین قسمت این برنامه خوانش ابیاتی از قصیده ی خاقانی در سوک پسرش با مطلع «صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید»، توسط کامران تکوک بود. قبل از خواندن این قصیده کامران تکوک ابتدا به بیان خاطره ای از رضا سید حسینی درباره ی این قصیده پرداخت.
در خاتمه ی این مراسم شرکت کنندگان به پاس احترام به زنده یاد رضا سید حسینی و فرزند ایشان بابک سید حسینی از جای برخاستند و یک دقیقه سکوت کردند.

کتاب شناسی رضا سید حسینی (برگرفته از نشریه بخارا شماره پنجاه)

 

تالیف:
مکتب های ادبی که نخست در سال 1334 در دویست صفحه انتشار یافت (انتشارات نیل) و در چاپ های بعدی بر مطالب آن افزوده شد، به طوری که چاپ یازدهم آن در دو جلد و 1200 صفحه است. (نشر نگاه، چاپ دوازدهم 1383)

ترجمه ها:
شش کتاب با همکاری مرحوم عبدالله توکل:
1. بیست و چهار ساعت از زندگانی یک زن / اشتفان تسوایک / 1326 / انتشارات معرفت
2. زن بازیچه / پیرلوئیس / 1326 / انتشارات معرفت
3. دختر چشم طلایی / بالزاک / 1326- 1336 / انتشارات معرفت
4. در تنگ / (چاپ پنجم نیلوفر1381) / آندره ژید / 1327 / انتشارات زوار
5. مکتب زنان / آندره ژید / 1327 / انتشارات معرفت
6. مالک سانفرانسیسکو / اشتفان تسوایک / 1326 / انتشارات زوار

ترجمه های دیگر:

7. سه امتحان درباره ی نظریه میل جنسی / فروید / 1327
8. انتقام کربلا (قیام مختار) / ضیاء شاکر / 1330
9. تونیو کروگر / (چاپ چهارم هاشمی 1378) / توماس مان / 1330 - 1343
10. زندانیان /  ماکسیم گورکی /
11. رویای عشق / ماکسیم گورکی /
12. پیروزی فکر / اوریزن اسوت ماردن /  متین - بامداد 1333 و ده ها چاپ دیگر
13. غوغای ژوئیه / ارسکین کالدول /
14. جاده ی تنباکو / ارسکین کالدول / 1333
15. لایم لایت / چارلی چاپلین / روژه گرونیه / چاپ چهارم نگاه
16. طاعون / آلبر کامو / 1345 /  نیل / چاپ هفتم نیلوفر
17. رادیو بسیار ساده است؛ یک کتاب فنی با همکاری مرحوم مهندس آزوین
18. داستان هایی از نویسندگان بزرگ با قهرمانان کوچک / 1345 / آرمان
19. قصه هایی از نویسندگان بزرگ برای خردسالان / 1346 / آرمان
20. مدراتو کانتابیله / مارگریت دوراس / زمان / 1358 (چاپ دوم نیلوفر 1380)
21. آمریکا زده ها / سرژرضوانی / زمان 1358
22. آخرین اشعار / ناظم حکمت / (با همکاری مرحوم جلال خسروشاهی)
23. ضد خاطرات / آندره مالرو / خوارزمی 1362 (چاپ چهارم) با همکاری ابوالحسن نجفی
24. امید / آندره مالرو / خوارزمی / 1363 / چاپ دوم 1373
25. دوره ی سه جلدی آنسوی کوهستان / یاشار کمال / با همکاری جلال خسروشاهی / انتشارات نگاه
26. اگر ما را بکشند / یاشار کمال / با همکاری مرحوم خسروشاهی / انتشارات نگاه
27. آبرو باخته / مجموعه ی داستان / جک لندن / نشر آرمان 1373
28. تولد / نمایشنامه / آرمان گاتی
29. مرگ عزیز بیعار / لطیفه تکین / با همکاری مرحوم خسروشاهی / انتشارات نگاه
30. از چهار زندان / ناظم حکمت / با همکاری مرحوم خسروشاهی / انتشارات نگاه
31. در جستجوی خرابکار / ادریس شرایبی / 1382
32. در باب شکوه سخن / لونگینوس / نگاه 1379
33. در دفاع از روشنفکران / ژان پل سارتر / نیلوفر
34. پرواز کن پرنده ی کوچکم / نجاتی جومالی / سروش 1377

و صد البته اثر سِترگ فرهنگ آثار که به سرپرستی رضا سید حسینی و همکاری گروهی از مترجمان دیگر به سرانجام رسید و در این اثر، آثار مکتوب ملل جهان از آغاز تا امروز (تا سال 1990 میلادی) معرفی و درباره ی هر یک از آنها مقاله ای نیز درج گردیده است.

خاطراتی از  رضا سید حسینی

محسن اخوان گوران

مثل هميشه به دستش بوسه زدم و بعد روبوسي معمول هميشگي، با اين تفاوت كه اين بار دستش توانایي عقب نشيني از بوسيده شدن را نداشت. توان جسمي اش به حداقل رسيده بود. پس از آنكه اشك هايش را با زحمت پاك مي كند و من هم با زحمتي بيشتر بغضم را فرو مي دهم، مي گويد: «بيهوده»، دوباره بغض و كمي اشك و تلاشي دوباره براي زدودن اشك از آن چشم هاي پاكيزه و هوشيار.
مي گويد: «اين ضعف ابلهانه بيچاره ام كرده»؛ آن مرد جدي كه پنجاه سال پيش شوخي كردنش از ترس نيمه جانم كرد، حالا شوخي نمي كند. خيلي جدي تر از گذشتـه مي پذيرد كه ناتوان شده حالا ديگر نمي تواند قلم بردارد و بنويسد. اما همچنان مي خواند و مي خواند، البته اگر درد و ضعف بيهوده، تواني برايش باقي بگذارد.
از شوخيش گفتم، پنجاه سال پيش بود، خاله و مادرم براي خريد رفته و منِ خفته را در خانه گذاشته بودند البته سفارشم را «اِتي» به «سيد» كرده بود. زماني كه بيدار شدم و دور و برم را كاويدم اثري از مادر نيافتم و طبيعي بود كه حضور آقاي سيد حسيني نمي توانست مانع گريه ام شود. از پسِ پرده ی اشك مراقبش بودم كوتاه مدتي بي توجه به من، به كارش و نوشتن مشغول بود كه ناگاه برخاست قلم را كناري نهاد و شروع كرد با دستگاهي ور رفتن و از زير چشم مرا پایيدن.
اميد داشتم كه از مادر و خاله خبري بدهد، اما بي اعتنا به من جدي پشت ميزش نشست و عينك ترسناكش را به چشم نهاد و قلم را برداشت و مشغول نوشتن شد بديهي و روشن بود كه ضجه زدن هاي من همچنان ادامه داشت. دوباره برخاست و به دستگاه كذايي نزديك شد، ناگهان گريه و فغان مامان - مامانِ ديگري فضاي خانه را انباشت لحظه اي بهت زده از گريه بازماندم. ولي با شنيدن فريادهاي ديگري كه گويا همدردم بود دوچندان زاري كردم و آنگاه خنده و قهقه ی سيد كه بعدها همواره او را «آقا» ناميده ام، بلند شد، بغلم كرد و نوازشم داد و برايم توضيح داد كه اين دستگاه ضبط صوت است و اين هم صداي گريه خودت و من هم آرام، آرام زوزه مي كشيدم و ترسم را با سكسكه بيرون مي دادم.
اين آخرين باري بود كه ناخواسته موجب رنجشم شد و در اين پنجاه سال خصوصاً در نوجواني و جواني و دانشجویيم و غربت در تهران چه محبت ها و چه درس هايي آموزنده از زندگي به من نداد، گو اينكه منِ كودن نياموختم و بيهودگي زندگي معمولي را با كار فرهنگي معاوضه كردم. به بهانه اي راهي تراس مي شوم و بغضم را مانند پنجاه سال پيش با اين تفاوت كه فرياد و فغان ندارد رها مي كنم و از پشت شيشه به خود استاد و مال و منالش مي نگرم. آيا بهره هفتاد سال كار مداوم فرهنگي در كنار كلي كار اداري اين است. شايد استاد به كمي از خواسته هاي فرهنگيش رسيده باشد كه البته مي دانم كه غمِ نان نگذاشت آنچه مي خواهد بكند و تنها گله اش از زندگي اين بود كه چه فرصت هايي را پشت ميز اداره تلف كرده، گرچه بسياري از به ظاهر فرهيختگان اين ديار آرزوي همين مديریت و پشت ميز نشيني را دارند و براي به دست آوردنش به چه كارهايي دست نمي زنند.
به چهره تكيده و داغديده اش مي نگرم راستي داغ بابك كه اميد آينده فرهنگيش بود، كمرش را شكست و ديگر نتوانست خودش را بازيابد. دستاني كه هفتاد سال قلم زد حالا توان پاك كردن اشكش را هم ندارد.
خدا را شكر كه حافظه بلند مدتش به توانايي قبل است، با صدايي لرزان و غصه دار قصيده خاقاني را در سوگ فرزند جوانمرگش يا قيصر امين پور مي خواند.
اگر شعري از شاعر جواني برايش بخواني چشمانش را مي بندد و ايراد احتمالي آن را نمايان مي كند. با وجودي كه هيچگاه به سياست اعتنايي نداشت تحليل هايش از اوضاع جهان شنيدني است. هنوز هم در نقد ادبي منصف است و نزديك ترين دوستانش را بدليل نقد ناجوانمردانه اثر جواني ناآشنا مي آزارد.
دكتري كه براي عيادت و وصل کردن سُرم خبر كرده بوديم براي آزمايش سطح هوشياريش پرسيد استاد شما ترجمه مي كرديد يا اذيت؟ آقا خنديد و گفت: اي؛ كارهايي كرده ام!
عجب كارهايي كه از ترجمه داستان هاي گوركي آن هم از زبان تركي استانبولي شروع شد و با ترجمه هايي از سارتر، ژيد، چاپلين، كامو، مالرو، ياشار كمال و بسياري از بزرگان ديگر...
ادامه و راه شنـاخت ادبيـات جهان را بـا تأليف مكتب هاي ادبي به روي ايرانيان بـاز كرد كه كسان ديگري بـا برداشت هايي ناقص از آن، كتاب درسي دانشگـاهيش كنند و نـانش را به سـلامتي بخورند. غــرب زدگي مرحـوم آل احمد را با ترجمه ی در دفاع از روشنفكري پاسخ داد و به جامعه تفاوت روشنفكر واقعي و متظاهرين غرب زده را شناساند و با ترجمه شعرهايي از ناظم حكمت به جامعه ادبي و خيلي از زبان دانان شاعر فهماند که شعر را اگر سواد داشته باشند و زبان شاعر و زبان مادري خود را بشناسند مي توانند ترجمه كنند، آن هم به شعر.
و اين اواخر مديريت فرهنگ آثار كه كاري است كارستان و نيمه تمام گذاشتن كلي كـار كه ضعف بيهوده تـوان انجـامش را نمي دهد؛ و چهره ی ماندگار شدن اولين دوره كه عكسش را دارد و سكه هايش را بخشيده است و نشان شواليه گرفتن از فرانسه و بسياري از جوايز و نشان ها كه هيچ كدام به اندازه ی به ثمر رسيدن يك شاگرد جوان خوشحالش نكرد.
از آن موقعي كه شنيده ام در غياب استاد خانلري سردبيري سخن را داشت و مشوق بسياري از جواناني كه مطرود اساتيد بودند و با چاپ آثارشان در سخن باعث مطرح شدنشان شد و خيلي از آنها كه زنده اند هنوز قدردانش هستند و بعضي كه به بيراهه رفتند دشمنش، تا حال كه ضعيف در بستر خفته هيچ تغيير نكرد و هرچه با مطالعه و خواندن طاقت فرسايش آموخت چه در ادبيات جهان غرب چه در نقد ادبي و در تأتر و... به جوانان آموخت بدون چشم داشت مادي و حتي تایيد و خسته نباشيد مسئولين هميشه هدفي را دنبال كرد و برايش جنگيد و سختي كشيد. خدايا روا نداشته باش چنين بيهوده بخوابد، هنوز مي تواند در فرهنگ اين ديار تأثيرگذار باشد.
تهران / 1388

مرثیه
شعری از استاد علی اشرف نوبتی «پرتو»

او مرده است و داده زِ کف جان درین امید
کان راز جاودانه نمیرد زِ یاد  ما
با قامتی فراخته چون سرو سرفراز
بگزیده نامرادیی خود بر مراد  ما

او از تبار ابر و نسیم و خیال بود
می رفت تا نجات دهد این سُلاله را
او رفت تا شهید دگر در پگاه عشق
گیرد به دست پرچمِ خونینِ لاله را

آن پیکر تکیده و آن گوهر شریف
تشریف مردمی و شرف برده خاک را
ترجیع گوی باد بگوش دریچه ها
سر کرده است مرثیه ای سوزناک را

رگبار کینه ای که بر آن سینه پر کشید
شد ناوک شهابی و در چشم شب شکست
وان راز زخم خورده زِ نیرنگ قرن ها
بار امانتی شد و بر دوش ما شکست

از خون خضاب کرده عروسان به حجله گاه
زین داغ گوشواره و خلخال کنده اند
با خط خون خود چه نوشتند در سحر
آنها که رفته اند به آنها که مانده اند

امشب ستاره ها همه خاموش و اشک بار
تابوت ماه را به سر دوش می کشند
اهریمنان ظلمت در مسلخ غروب
پیمانه ها ز خون سیاووش می کشند

باد از فراز کاج کهن گرمِ شیونست
بید نگون به مویه سراید زوال باغ
از جویبار ناله ی زنجیر می رسد
چشمی نمانده است بگرید به حال باغ

زین راز ناشکفته به ساحل چه گفت موج
کاینگونه صخره زانوی غم در بغل گرفت
مرغان آبزی چه شنیدند از نسیم
کاندر گلویشان ره قول و غزل گرفت

با خنجری زِ بغض گره خورده در گلو
استاده اند در خم هر کوچه سایه ها
با نیزه ای زِ خشم فرو رفته در جگر
تازند بر حصار شب این ارجمایه ها

توفنده آذرخشی پر خشم و پر غرور
بر کوهسار باختران می کشد غریو
باید گرفت قلعه ی جادوی پیر را
باید شکست شیشه ی عمر طلسم دیو

آنک نسیم از پس این پرده ی فریب
از گور بی نشان تو آرد پیام ها
خورشید مهر گستر فردای زندگی
گردونه ی امید دواند به بام ها

پائیز 1349

توازن غریب

سوک سروده ای از مریم اخوان گوران

آدینه نشان مرگ می دهد
تو رفته ای
قهوه ام هنوز ناتمام
در غروب تو
قلب شعر من نمی تپد
نام نیک توست بر لبم
جویبار مهربانی
ای توازن غریب
این جسارتِ قریحه ی مرا ببخش
ترجمان یک تراژدی مبهم است
رفتن تو بر لبان بی کلام من سپرده است
طاقتت تمام شد
برای فیلسوف رفته ات
خود رها شدی
رهایی از غمت محال می شود
یک جهان پژوهش و کتاب و ترجمه
بی حضورت ای همیشه زنده،
لال می شود

قطعه شعری از مهندس مهدی فیروزان در سوک رضا سید حسینی

تا رضا سید حسینی رخت بست
اهل دل را ساغر معنی شکست

در ادب اعجاز مولائیش بود
در هنر جان مسیحائیش بود

عشق را در عقل معنا کرده بود
گنج را در رنج پیدا کرده بود

ترجمت را تا ثریا برده است
«آبروی رفته» باز آورده است

متن «ضد خاطراتش» خواندنی است
حاصل «رؤیای عشقش» ماندنی است

در ادب هم سنگ «مکتب ها»ش نیست
هیچ عشقی چون «شب رؤیاش» نیست

ای تو همچون زندگی «مرگت عزیز»
در کلامت شورِ صبحِ رستخیز

موج می زد «آرزو» در خون تو
ای طبیب دردها «طاعون» تو

شوره زار جهل گلشن کرده ای
تا «دفاع از فکر روشن» کرده ای

از تو و «پیروزی» آن «فکر» روز
«خوشه های خشم» شد بیداد سوز

مانده در «رؤیای عشقت» بی قرار
«جاده ی تنباکو» از تو یادگار

در نوردیدی ز حکمت مرزها
یافتم از منطقت اندرزها

ای «شکوه» جاری فَرّ «سخن»
از تو باید یافت سِرّ نو شدن

دوست را لطف و رضا یار تو باد
جاودان «فرهنگ آثار» تو باد

متن سخنرانی استاد یدالله عاطفی

به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین

با درود به روح پر فتوح استاد بی نظیر، رضا سید حسینی، و با سلام به حضور حضار محترم و عرض تسلیت به تمامی عزیزان. دوستان حرفهایی را درباره ی استاد گفتند ولی از نظر اینکه بنده در جلسه ای بودم که جمعی از اساتید دانشگاه و دوستان بازنشسته ام حضور داشتند و مقارن بود با فوت استاد سید حسینی و از ایشان صحبت به میان آمد و دیدم که اغلب او را نمی شناسند و یا آثارش را نخوانده اند و تنها اسمی از استاد شنیده اند، بنابراین وظیفه ی خود دانستم که شرح حال مختصری در مورد ایشان بنویسم و این مطالب را از روزنامه ها و اخبار و چیزهایی که منتشر شده بود، یادداشت کردم  و همان ها را اکنون خدمت شما می خوانم.
استاد گرانقدر، مترجم، پژوهشگر و نویسنده ی نامدار معاصر رضا سید حسینی روز جمعه دوازدهم اردی بهشت ماه در بیمارستان ایران مهر تهران درگذشت. استاد سید حسینی دارای نشان شوالیه ی آکادمی «پالمز» فرانسه در سال 2000 میلادی و نیز چهره ی ماندگار سال 1381 در ایران است.
بیماری ایشان را پزشکان مشکل نخاعی و تنفسی اعلام کرده بودند. در پانزده فروردین برای سومین بار استاد در بیمارستان بستری می شوند و مورد عمل جراحی قرار می گیرند. استاد سید حسینی متولد 22 مهر ماه 1305 خورشیدی در شهر اردبیل بود. پس از تحصیلات ابتدایی برای ادامه ی تحصیل راهی تهران می شود. خود استاد درباره ی زندگی اش چنین می گوید:
«مادرم مرا به دست دوست بزرگوارم عبداله توکل و یک دوست دیگر سپرد که آن دو در تهران مراقب من باشند. در تهران من به مدرسه ی پست و تلگراف می رفتم و توکل به دانشکده ی حقوق. در واقع یادگیری زبان فرانسه را مدیون او هستم. در مدتی که با هم، هم خانه بودیم من کتاب های ترکی و او کتاب های فرانسوی را ترجمه می کرد. در آنجا شش کتاب را با هم ترجمه کردیم. من از او زبان فرانسه یاد گرفتم و او از من ترکی را فرا گرفت. در مدرسه پست و تلگراف شانس آوردم که ناظم مدرسه و معلم زبان فرانسه کسی نبود مگر شاعر و استاد بزرگ پژمان بختیاری. از این استاد بزرگوار بسیار استفاده کردم و او نیز مرا همیشه کمک می کرد.
وقتی تحصیلاتم در مدرسه ی پست و تلگراف تمام شد برای ادامه ی تحصیلات به فرانسه رفتم و در این میان به مدرسه ی عالی مخابرات راه بردم و به تحصیل پرداختم. در فرانسه با بسیاری از کتاب ها و نویسندگان برجسته ی آنجا آشنا شدم و طبعاً زبان فرانسه را هم خوب تر یاد گرفتم. وقتی به ایران برگشتم  کارمند مخابرات شدم. آخرین پستی که در مخابرات داشتم مدیر کلی روابط بین الملل مخابرات ایران بود. وقتی در مخابرات کار می کردم، نویسنده و مترجم رادیو ایران هم بودم. در سال 1353 که بازنشسته شدم هم از مخابرات و هم از رادیو برای همیشه بیرون آمدم و به مطالعه و ترجمه پرداختم. ترجمه ی کتاب امید و ضد خاطرات آندره مالرو محصول همان زمان است.
مدتی هم درد فلسفه به جانم نشست. فلسفه خواندم و ترجمه کردم و این درد، یعنی خواندن و ترجمه ی متون فلسفی، به پسرم بابک هم سرایت کرد، -استاد عاطفی پس از خواندن این جمله غمگین شد و گفت: ما برای مرگ آن جوان برومند که دکترای فلسفه داشت بسیار متأثر شدیم- و باعث شد که او سکته ی مغزی کند و مرا سوگوار و داغدار بر جای بگذارد.
مدتی هم در فرهنگسرای نیاوران مبانی نقد و ترجمه درس دادم. از ارسطو و افلاطون شروع کردم تا برسم به فیلسوفان جدیدتر و نقادان معاصر. کار فرهنگ آثار کار بسیار سختی بود. ده سال فکر کردیم که برای این اثر چه کار بکنیم. پس از انتشار خوشحال شدیم چون کار بسیار موفقی بود و توانستیم هر سال یک جلد از آن را روانه ی بازار کنیم. ویراستاران تاریخ تمدن ویل دورانت با من همکاران خوب و صمیمی بودند. ابوالحسن نجفی، اسماعیل سعادت، احمد سمیعی گیلانی، مهشید نونهالی...».
استاد سید حسینی از نسل استادان بی جانشین بود که در زبان و ادب فرانسه پیشکسوت بودند. استاد سید حسینی از تبار بزرگانی چون استاد مسعود فرزاد و حسن قائمیان (دوست صمیمی و نزدیک صادق هدایت) به شمار می آمد. استاد کارهای بسیاری از نویسندگان بزرگ فرانسوی همچون آلبر کامو، ژان پل سارتر و آندره مالرو را به فارسی ترجمه کرده است که ارزش آنها بر هیچ اهل نظری پوشیده نیست.
استاد بزرگ، سید حسینی عزیز، شصت و اندی سال از عمر پر مایه ی خودش را صرف ترجمه و شناساندن ادبیات جهان به ایرانیان نمود. مدتی هم دکتر خانلری سردبیری سخن را به استاد سید حسینی واگذار کرد. مجله ی سخن در آن زمان یکی از بی نظیرترین مجلات ادبی در ایران بود. دو مجله ی عظیم و بزرگ در آن هنگام در فضای ادبی ایران وجود داشت، یکی یغما به سردبیری استاد حبیب یغمایی و دیگری سخن که جهانی تر و اروپایی تر بود و سردبیری آن را استاد خانلری بر عهده داشت.
استاد سید حسینی چندی هم در انتشارات سروش کار کرده و از زبان ترکی هم چندین کتاب ترجمه کرده است. او سرپرست مجموعه ی فرهنگ آثار بود که این اثر عظیم در شش جلد و هر جلد 800 صفحه چاپ و منتشر شده است. قرار بود که فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی هم منتشر شود که آقای احمد سمیعی گیلانی سرپرستی می کرد و آقای سید حسینی همکار ایشان بود.
در خاتمه نظر چند تن از صاحب نظران را جهت اطلاع شما عرض می کنم:
استاد احمد سمیعی گیلانی که همکار او در فرهنگ آثار بوده است و ایشان یکی از بزرگترین ویراستاران و مترجمان ایران است می گوید:
«همه ی ترجمه های او (سید حسینی) خلاق و بسیاری از آنها از مهمترین آثار ادبی جهان بودند. در ترجمه و مصاحبه های مطبوعاتی زبان سید حسینی زبانی روشن، ساده و بی تکلف بود و در ترجمه های او سرزندگی و شادابی با فصاحت و بلاغت جمع شده بود».
نکته ای که می باید اینجا بنده عرض کنم این است که برخی مترجمین که فرانسه و یا انگلیسی می دانند، هنگامی که  برای من و شمای ایرانی ترجمه می کنند، وقتی که مطالعه می کنیم زیاد از آن سر در نمی آوریم و به یک نثر به اصطلاح پیچیده ای ترجمه می کنند که فصیح و بلیغ نیست. یکی از شگردهای عظیم استاد سید حسینی نثر پاک و روشن و زیبای ایشان است. بسیار بسیار ساده و بسیار بسیار فصیح، بدون اینکه کلمه ای از اصل متن بیندازد همه را به روشنی بیان می کند.
استاد بهاء الدین خرمشاهی درباره ی سید حسینی می فرماید:
«من به شاگردی سید حسینی افتخار می کنم. کتاب مکتب های ادبی او یکی از مهم ترین آثار ترجمه شده و تالیفی است که بیش از پنجاه سال از آن می گذرد و به چهل زبان دیگر ترجمه شده است . ما یک نسل از او کوچک تر بودیم واو حق بزرگی به گردن فرهنگ ما دارد. او زبان فرانسه را خیلی خوب می دانست و آثار یاشار کمال و ناظم حکمت را از ترکی به فارسی ترجمه کرد و آنها را به ایرانیان شناساند».
عبدالله کوثری از مترجمین معاصر می گوید:
«در یکصد سال اخیر ادبیات ما بیش تر وامدار ترجمه است. مترجمان ما را با ادبیات جهان آشنا کردند و ما را با زبان نوتر و تازه تر مأنوس نمودند. موج ترجمه از سال 1320 خورشیدی آغاز شد و در دهه ی چهل به اوج خود رسید و در پیدایش رمان و داستان تاثیری فرخنده و ماندگار داشت و سید حسینی یکی از پیشگامان و تاثیرگذارترین مترجمین دهه های اخیر است. مکتب های ادبی او در سال 1334 به بازار آمد و راهنمای مفیدی شد برای شناختن جنبش های ادبی جدید».
ناگفته نگذارم که در سالهای اخیر این کتاب در دو جلد به به بازار آمده است و حسنش این است که به ادبیات آلمان و مطالبی که قبلاً در آن نبوده پرداخته شده است.
خانم لیلی گلستان نویسنده و مترجم:
«سومین تفنگدار و هسته ی ترجمه ی ایران درگذشت «لیلی گلستان معتقد است که محمد قاضی، عبدالله توکل و رضا سید حسینی سه تفنگدار ترجمه ی ایران بودند که البته سید حسینی بیش از آن دو کار کرد .
بنده باید از «م. به آذین» هم یاد کنم که بسیار مترجم بزرگی بود و کتاب های دُن آرام و ژان کریستف و جان شیفته را به فارسی ترجمه کرد.

برگی از دفتر خاطرات رضا سید حسینی ( برگرفته از نشریه ی بخارا شماره 50 )

پنج شنبه اول شهریور 1369
دکتر شفیعی زنگ زده بود، نبودم. گفته بود وقتی آمد به من تلفن کند. دو بعد از ظهر آمدم و تلفن کردم. گفت:
میدانی برای چه زنگ زدم؟
پرسیدم: برای چه؟
جواب داد:
«لحظه ای چند بر این چرخ کبود
نقطه ای بود سپس هیچ نبود»
گفتم: خانلری رفت؟
گفت: آری! و هر دو به گریه افتادیم.
آری خانلری مرد. دو روز پیش چه حالش خوب شده بود. در بیمارستان آبان (که در این چند سال اخیر چند بار در آن بستری شده بود)، به همت دوستش، دکتر امامی، ترانه، دخترش، بلندش کرد و رو به من نشاند. می گفت: «کت و شلوارم را بدهید بپوشم. اینطور خوب نیست». حرف هایش را به زحمت می فهمیدیم. من گفتم: «دکتر، در بیمارستان اشکالی ندارد که آدم با لباس راحت باشد، شما که همیشه شیک بودید، ما شما را همیشه شیک و پیک دیده ایم».
یاد روزهای شیک پوشی اش افتاد. (ترانه می کوشید در فهمیدن حرف هایش به من کمک کند و بعضی از کلمات را که خودش می فهمید برای من با صدای بلند تکرار می کرد). دکتر کلی از سیاست و ادبیات حرف زد و به ترانه اشاره کرد که: «این سیگار زیاد می کشد، برایش سیگار بیاورید. من خودم سیگار داشتم. نشانش دادم و بعد یکی روشن کردم و با دست میان لب هایش گرفتم. چند پک زد و خوشحال شد. بهش گفتم: «دکتر، ریش بهتون می آید. وقتی هم انشاءالله به خانه رفتید نگهش دارید. خندید. هیچ فکر نمی کردم که بمیرد، مرد!

بابکم

18 مهرماه 1381

امروز شش ماه و ده روز از مرگ بابک می گذرد. امشب (یا فردا صبح) زیبا تنها به فرانسه برمی گردد تا درسش را در (دکترای ادبیات نمایشی) دنبال کند. تا چند دقیقه دیگر باز عازم بهشت زهرا خواهیم شد تا اتی، در محیط بسته ی مقبره ی خانوادگی خادم، باز هم شعرهای جامی و خاقانی و حافظ را در مرگ فرزندانشان (که در این مدت کشف کردم هر سه در یک وزنند) بخواند و زار بزند و همه را به گریه بیندازد: «زیزگل تنگدل ای غنچه ی رعنا چونی؟...» یا «صبح گاهی سر خونین جگر  بگشائید» و... دیروز عصر زیبا برای خداحافظی به خانه مان آمد و بعد از رفتن او زوزه ی اتی شروع شد: «زیبا دارد تنها برمی گردد». او با ناله و فریاد و من در میان سکوت ساعتی با هم اشک ریختیم. در این شش ماه و اندی که گذشته است عملاً نتوانسته ام دست به قلم بزنم. فقط خوانده ام. از صفحات جلد چهارم فرهنگ آثار که وظیفه ی اداریم است، تا هرچه به دستم برسد: برهنه ها و مرده های توامان میلر را دوباره خواندم چون حرف های آقای بوش مرا به یاد ژنرال کامینگز انداخته بود و این حرف را ضمن مصاحبه ای برای نامه ی فرهنگ گفتم که شاید چاپ شود. بعد خاطرات شعبان بی مخ را و چند چیز متوسط و شاید آشغال دیگر را.
هر روز می خواهم شروع به نوشتن بکنم ولی هنوز موفق نشده ام. امروز حساب می کردم اگر شروع به کار کنم اول باید وظایفی را در قبال مرده هایم انجام دهم: کارهایی که آورده ام پیش خودم و در خانه گذاشته ام که به تدریج به آنها برسم. اما کی و تا کی؟
- کتاب جلال خسروشاهی را با عنوان «پیشگامان شعر امروز ترک» با افزودن مقاله ای درباره ی ناظم حکمت و انتخاب و ترجمه ی اشعاری تکمیل کنم و به چاپ بدهم.
- «هیروشیما عشق من» اثر مارگریت دوراس، ترجمه ی هوشنگ طاهری عزیزمان را، که اشتباهات فراوان دارد، (و بیشتر مال مترجم آلمانی است) ویرایش کنم. هوشنگ چند ماه پیش از قتل فجیعش از من خواسته بود که چند جلسه با هم بنشینیم و کتاب را با متن فرانسه تطبیق کنیم که یک جلسه هم کار کردیم اما اجل مهلتش نداد. (پانزده صفحه ای از آن را ویرایش کرده ام و بقیه ی کار مانده است).
- اگر رسیدم «در جستجوی مطلق» اثر فلسفی بالزاک را که مرحوم عبدالله توکل همکار ترجمه ی سالهای جوانیم ترجمه کرده و ناقص است تکمیل کنم و به چاپ بسپارم.
- رساله ی فوق لیسانس بابکم را که درباره ی هنجار و نابهنجاری از نظر کانگلیم است ترجمه و چاپ کنم. فقط همین، چون درباره ی کارهایی که در دوران «دی، ای، آ» و دکترا کرده است کاری از من ساخته نیست.
- چه دل خوشی دارم. یاد توکل نازنین به خیر که پس از مرگش وقتی صفحات پراکنده ی «افسانه های لافونتن» را مرتب می کردم که به ناشر بدهم اسنادی را هم پیدا می کردم و در اختیار خانمش می گذاشتم و می گفتم که نگه دارد. ناگهان به قرارداد عجیبی برخوردم. در همین سال های آخر زندگی (بی خبر از من، البته ضرورتی هم نداشت که به من بگوید)، با ناشرش قراردادی برای ترجمه ی قریب پانزده جلد از آثار مهم بالزاک بسته بود که در نهایت صحت و سلامت هم اگر دست به ترجمه ی آنها می زد بیش از ده سال طول می کشید. پس من هم باید فکر خودم  را بکنم. غیر از چند کتاب نیمه تمام، آن قراردادی که برای ترجمه ی زیبایی شناسی تئاتر به اصرار دکتر قطب الدین صادقی با نشر قطره بستم از سرم هم زیاد است. دیگر از این بی احتیاطی ها نکنم.

جهانا شگفتی ز کردار توست

کامران تکوک

به یاد دارم اولین باری که متوجه شدم آقای سید حسینی به نحوی با اقوام دیگرمان تفاوت هایی دارد، هنگامی بود که حدود سی و اندی سال پیش در یک برنامه ی تلویزیونی (که به طریقه ی سیاه و سفید هم پخش می شد)  شرکت کرده بود و ما مشتاقانه و بدون آنکه از فحوای کلام او چیزی دریابیم چشم به صفحه ی تلویزیون دوخته بودیم. از آن روزگاران سال های زیادی گذشته و به قول زنده یاد نادر نادرپور زلزله ای هم خانه را لرزانده است و ساز و نهاد همه چیز و به ویژه فرهنگ و زندگی فرهنگ مداران را به کلی زیر و رو کرده است. رضا سید حسینی هم یکی از این فرهنگ مداران سخت فرهیخته و اهورایی سرشت بود که علی رغم اینکه در ایران ماند و برای فرهنگ ایران نوشت و پژوهید و کار کرد، اما قدر و مقدار او آنچنانکه سزاوارش بود شناخته نشد. البته ناگفته نگذارم که در تمامی این سال ها قدر هیچ دانشمند و فرهنگسازی آنچنان که زیبنده ی او باشد شناخته نشد و طبعاً سید حسینی را هم می توان از زمره ی این نادره های زمانه ی ما دانست.
قصدم از نوشتن این سطور این است که بگویم سید حسینی با چه روحیات والا و انسانی و جوانمردانه ای و در چه محیطی کار فرهنگی کرد و به واقع هزینه ی سنگینی را هم متحمل شد. زیرا کسی که اثر سترگی همچون «فرهنگ آثار» را به جامعه ی فرهنگی یک کشور تقدیم می کند، نباید به چنین نتیجه ای برسد که وقتی درباره ی اتمام «فرهنگ آثار» از او سوال بشود: پشیمان نیستید؟ بگوید «نه، از این بابت که کار نکردم، پشیمان نیستم! (این توضیح را بدهم که کار بر روی فرهنگ آثار به واقع باعث شده بود استاد نتواند کارهای دیگرش را به سرانجامی برساند)، حقیقت این است که از خانمم خجالت می کشم که به زندگی ام نرسیدم و خوب یک مقداری هم ایشان از اینکه پسرمان از دست رفت از من طلبکار است که اگر بهش می رسیدیم اعصاب آرام تری داشت و زنده می ماند. خیلی بد بود، (خیلی خیلی خیلی...) ولی خب پیش آمد.
برای آنهایی که عشقی به فرهنگ دارند و دل در گرو راستی ها، همین گلایه ی مختصر استاد گویای همه چیز است. به راستی چرا کسانی که در این خراب آباد به کار جدی و صادقانه مشغولند باید چنین هزینه های جبران ناپذیری  بدهند؟ چرا؟
سخن را کوتاه کنم و گلایه از روزگار را بگذارم و خاطره ای از استاد بگویم و این مقال را به پایان برسانم. سال 1380 بود. برای کاری به تهران رفته بودم. شب رفتم سری به منزل آقای سید حسینی بزنم که هم استاد را ببینم هم خاله احترام و هم کاوه را. دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. در همان اتاق کوچکی که از کودکی آن را بنام  اتاق بابک و کاوه می شناختیم. دور تا دور این اتاق از کتاب پوشیده شده است و به هر طرف که دستت را دراز کنی می توانی کتابی برداری. آقای سید حسینی هم به ما پیوست. ابتدا شعری از فروع برایمان خواند.
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، شعر فروغ را بسیار خوش می داشت و پس از او شعر اخوان را. بعد از چند دقیقه  گفت: «بگذارید آن شعری که خاقانی در سوک پسرش گفته و من آن را در فاتحه ی هوشنگ طاهری خواندم و همه را به گریه انداختم برایتان بخوانم». دیوان خاقانی را برداشت و شروع به خواندن کرد: «صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید»، چند بیتی خواند و اشک از چشمانش سرازیر شد و کتاب را بست. ما هم با ناراحتی شاهد این صحنه بودیم و اندوه او را نظاره می کردیم. در کمتر از دو ماه بابک در پاریس سکته ی مغزی کرد و مرد، «جهانا شگفتی ز کردار توست».
هیچ گاه زمانی که بعد از آن واقعه ی تلخ می خواستم با استاد حرف بزنم را فراموش نمی کنم، تلفن را برداشتم و بدون اینکه چیز دیگری بگویم فقط قصیده ی خاقانی را برایش می خواندم و با هم  می گریستیم.
دو سال بعد از آن واقعه، روزی کنار هم نشسته بودیم  و صحبت می کردیم. آقای سید حسینی گفت: من روی دو چیز خیلی زحمت کشیدم. من گفتم: اولی فرهنگ آثار اما دومی؟ لحظه ای به فکر فرو رفتم و در ذهنم دنبال اثر و یا کتاب دیگری می گشتم. چند لحظه گذشت. آقای سید حسینی که دید من راه به پاسخ دوم نیافتم آرام گفت: «دومی بابک است» و باز هم با همدیگر گریستیم. آری بابک پرورده ی چنین پدری بود. پدری سخت عاشق و یک رنگ و مهربان و جوانمرد. خود بابک هم صداقتی بی پایان و نجابتی آسمانی داشت ولی دریغ که به یکباره خاموش شد. بار غم بابک هیچ گاه سید را رها نکرد و به راستی ما را هم که چند گامی دورتر بودیم و دستی بر آتش داشتیم و آتش نگرفته بودیم. سید برای راستی و درستی و برای فرهنگ و خردورزی بهای گزافی پرداخت. حاصل کارش را به دیدنی ناچیز ننگریم. یادش هماره گرامی است و جایگاهش در فرهنگ و ادب ایران زمین وزین و بلند، همچون سهند سرزمین مادریش خواهد ماند.

ابیات برگزیده ای از قصیده ی  خاقانی در سوگ فرزندش

صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید
ژاله ی صبح دَم از نرگس تر بگشایی

دانه دانه گهر اشک ببارید، چنانک
گره ی رشته ی تسبیح زِ سر بگشایید

خاک لب تشنه ی خونست، ز سرچشمه ی دل
آب آتش زده چون چاه سَقَر بگشایید

نو نو از چشمه ی خوناب چو گل تو بر تو
روی پُر چین شده چون سفره ی زر بگشایید

سیل خون از جگر آرید سوی بام دماغ
ناودانِ مژه را راه گذر بگشایید

از زبر سیل به زیر آید و سیلاب شما
گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشایید

چون سیاهیِ عنب کآب دهد سرخ، شما
سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید

برق خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد
زمهریری ز لب آبله وَر بگشایید

به وفای دل من ناله برآرید چنانک
چنبر این فلک شعوذه گر بگشایید

چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح
بر من این ششدر ایام مگر بگشایید

دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید
بام خمخانه ی نیلی به تبر بگشایید

به جهان پشت مبندید و به یک صدمه ی آه
مهره ی پشت جهان یک زِ دگر بگشایید

گریه گر سوی مژه راه نداند مژه را
ره سوی گریه کز او نیست گذر بگشایید

لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید
مشکل غصه که جان راست زبر بگشایید

گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش
هشت گوش سر آن بربط کر بگشایید

به غم تازه شمایید مرا یار کهن
سر این بار غم عمر شکر بگشایی

نازنینان منا مرد چراغ دل من
همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید

همه هم خوابه و هم درد دل تنگ منی
مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید

نه، نه، چشمم پس از این خواب مبیناد به خواب
ور ببیند رگ جانش به سحر بگشایید

خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب
نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید

آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب
سر آن آتش و آن باغ به بر بگشایید

گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ
رمز تعبیر ز آیات و سور بگشایید

آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است
رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید

اشک داود ببارید پس از نوحه ی نوح
تا ز طوفان مژه خون هدر بگشایید

باد غم جست در لهو و طرب بربندید
موج خون خاست سر بهو و طزر بگشایید

گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ
نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید

من رسالات و دواوین و کتب سوخته ام
دیده ی بینش این حال ضرر بگشایید

دشمنان را که چنین سوخته دارندم دوست
راه بدهید و به روی همه در بگشایید

دوستانی که وفاشان ز نهان داشته ام
چون درآیند ره از پیش حَشَر بگشایید

ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سر آغوش به زر بگشایید

آنک آن مرکب چوبین که سوارش قمر است
ره دروازه بر آن تنگ مقر بگشایید

آنک آن تازه بهار دل من در دل خاک
از سحاب مژه خوناب مطر بگشایید

مادرش بر سر خاکست به خون غرق و زِ خلق
دم فروبست، عجب دارم اگر بگشایید

پدر سوخته در حسرت روی پسر است
کفن از روی پسر پیش پدر بگشایید

تا ببیند که به باغش نه سمن ماند، نه سرو
در آن باغ به آیین و خطر بگشایید

از پی دیدن این داغ که خاقانی راست
چشم بند امل از چشم بشر بگشایید

جای عجز است و مرا نیست گمانی که شما
گره عجز به انگشت ظفر بگشایی

 

کامران تکوک

محسن اخوان گوران

از راست: علی اشرف نوبتی؛ خان بابا جیهونی

مریم اخوان گوران

یدالله عاطفی

مهرداد تیمورپور